پدر، پسر، سیب زمینی
![]()
پدری تنها در مینه سوتا، با پسری بیگناه در زندان، قلب پدر شکسته و همه راهها به رویش بسته است، خورشید را نگاه می کند و...
یک روز صبح بهاری:
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
« پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.»
دوستدار تو پدر
دو روز بعد، ساعت یک بعد از ظهر:
چند روز بعد، پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
« پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»
یک روز بعد، ساعت چهار صبح:
ساعت چهار صبح فردا، یک کامیون با دوازده نفراز مأموران اف بی آی و افسران پليس محلي سرو کله شان پیدا شد، آنها بدون یک کلمه توضیح تمام مزرعه را شخم زدند، بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
یک هفته بعد، ساعت زیاد مهم نیست
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و از او در پرسید که چه باید بکند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه گیری اخلاقي:
همیشه سعی کنید از پلیس برای حل مشکل تان استفاده کنید، بخصوص وقتی پلیس خودش مشکل را بوجود آورده است.
تولد دوباره
. منبع : وبلاگ انوشه انصاري .
خيليها در روسيه به لحظه خارج شدن از كپسول، تولد دوباره ميگويند... حالا كه تجربه بودن در آنجا و آن لحظه را داشتهام، به خوبي مفهوم اين جمله را درك ميكنم. در آخرین نوشته ام شما را در حالي ترك كردم كه در داخل كپسول آويزان بودم، حالا اجازه بدهيد بقيه داستان را تعريف كنم.
دريچه باز شد و هواي تازه جاي بوي سيم سوخته را گرفت. من از سقف کپسول آويزان بودم و به سختي ميتوانستم سرم را بالا بگيرم، بنابراين نتوانستم تشخيص دهم چه كسي دريچه را باز كرد. خود دريچه نيز ديد مرا محدود ميكرد...
در نهايت توانستم آنقدر خودم را بكشم كه قادر به ديدن منظره بيرون شوم. من چهره يكي از اعضاي تيم نجات را ديدم كه مشغول آماده كردن ما براي خارج ساختنمان از كپسول بود. او همان كسي بود كه در تمرينات درياي سياه به من كمك ميكرد. من كلماتي روسي را ميشنيدم كه معني خوشحالي و خوشآمدگويي داشتند... پاول به آنها پاسخ ميداد و لبخند ميزد... آنهايي كه آنجا بودند با دوربينها و تلفنهاي همراهشان فيلم و عكس تهيه ميكرند. من احساس به دام افتادهاي را داشتم كه شكارچيانش قبل از آزاد كردن او از بند و دام، از او عكس يادگاري ميگيرند. ابتدا ما پوششهايي را كه بايد روي پنل روبرويمان قرار ميداديم، به كنار زديم و سپس آنها (تيم نجات) مشغول باز كردن كمربندهاي پاول شدند.
ما تسمههاي نگهدارنده را خيلي محكم بسته بوديم. بنابراين غير ممكن بود در وضعيتي كه قرار داشتيم قادر به باز كردن كمربندها باشيم. اعضاي تيم نجات با چاقو تسمهها را بريدند و سپس چفت و بست كمربند پاول را باز كردند. بعد از آن دو نفر از آنها وارد كپسول شدند و پاول را با خود بيرون بردند.
اقامت 6 ماهه در فضا بدن شما را گول خواهد زد. ماهيچهها بسيار تنبل خواهند شد و بنابراين از مواجهه با وزن بدن شوكه خواهند شد. حتي من كه مدت زمان كمي در فضا بودهام اين تجربه را داشتم چه رسد به پاول و جف كه 6 ماه در آنجا اقامت كرده بودند. بدن شما بسيار تنبل است و بنابراين خودتان قادر به بيرون رفتن از كپسول نميباشيد.
نفر بعدي من بودم... بعد از دقايقي آويزان بودن و تنفس هواي تازه، همان مرد به كپسول مراجعه كرد و شروع به بريدن تسمههاي نگهدارنده من نمود. صندلي من در سمت راست كپسول قرار داشت و با توجه به موقعيت كپسول بعد از برخورد بازمين، من نسبت به ساير افراد بالاتر قرار داشتم و بنابراين دسترسي به من و تسمههاي نگهدارندهام براي او بسيار سخت بود. او به سختي خود را كشيد و پيچ و تاب داد تا در نهايت توانست بندهاي زانوي من را پاره كند و كمربندم را باز نمايد.
سپس او تلاش كرد من را بيرون بكشد... داخل كپسول بسيار گرم بود و ما به شدت عرق كرده بوديم. من احساس سنگيني ميكردم و حركت برايم بسيار سخت بود. سرانجام من توانستم خودم را آزاد كنم و او مرا به بيرون كشيد.

مرا در پتويي پيچيدند و دو نفر از اعضاي تيم مرا به سمت يك صندلي ساحلي حمل كردند. شخصي جلو آمد و دسته گل زيبايي از رز قرمز به من داد و گفت كه اين از طرف تيم امداد و نجات است. همه جا دوربين بود و دائماً از ما تصوير ميگرفتند.
قبل از فرود جف به من گفته بود كه به محض رسيدن به زمين آرام حركت كنم و سرم را زياد تكان ندهم... اين موضوع به سيستمهاي بدن كمك ميكند تا سريعتر خود را با گرانش زمين تطبيق دهند. من تلاش كردم نصيحت جف را دقيقاً اجرا كنم و از انجام حركات سريع و ناگهاني به شدت پرهيز ميكردم.
رئيس مركز آموزش برايم يك سيب آورد كه بسيار اشتها آور به نظر ميرسيد اما تا گاز كوچكي بر آن زدم يكي از اعضاي تيم پزشكي با تكان دادن سرش به من فهماند كه نبايد سيب را بخورم. من حدس ميزنم كه او نگران بود كه خوردن سيب وضع من را به هم بريزد. من مدتي صبر كردم اما سيب به شدت تحريك كننده بود. بنابراين آرام آرام به خوردن آن ادامه دادم.
جف آخرين نفري بود كه از كپسول بيرون آورده شد و ما سه نفري روي صندليهاي ساحلي خودمان نشسته بوديم و به واقعيت بازگشت به زمين فكر ميكرديم.

خورشيد آرام آرام بالا ميآمد و من از گرماي آن روي صورتم لذت ميبردم. هواي صبحگاهي خيلي ترد و تازه بود. من نفس عميقي كشيدم كه ريههايم را سرشار از انرژي كرد.... براي لحظاتي چشمهايم را بستم و تلاش كردم ايستگاه را به خاطر آورم... ميتوانستم خودم را غوطهور در فضا ببينم كه از پنجره نزديك رختخوابم مشغول نگاه كردن به زميني هستم كه در زير پايم ميچرخد... لبخند بزرگي صورتم را پر كرد و آرزو كردم كه براي هميشه آنجا ميماندم.
شخصي مرا به اسم صدا ميزد "انوشه، انوشه..." چشمهايم را باز كردم. يكي از خبرنگاران بود كه از من پرسيد:" چه احساسي از بازگشتت داري؟" من پاسخ دادم : "عاليه، دلم براي خانوادهام تنگ شده و به شدت مايلم كه آنها را ببينم."
در واقع خوشحال بودم كه برگشتهام و ميتوانم خانوادهام را ببينم اما قلبم را در ايستگاه جا گذاشته بودم. دوباره سعي كردم چشمهايم را ببندم و تصور كنم كه آنجا هستم، جايي كه امن و آزاد است.... اما هر بار توسط خبرنگاران و عكاسان از رؤيايم بيرون آورده ميشدم. من نميخواستم آن صحنههاي رؤياي را فراموش كتم و واهمه داشتم كه اگر الان آنها را به ذهن نسپارم براي هميشه از يادم خواهند رفت.... اما من همچنان از رؤيايم بيرون آورده ميشدم...
به جف و پاول نگاهي انداختم.... آنها شاد و سرحال بودند و ميخنديدند. رنگشان به شدت پريده بود و به نظر ميرسيد گرانش اثر خود را گذاشته است. شتاب جاذبه خون بدنشان را به پايين و به پاهايشان كشيده بود. صورتهاي خالي از خونشان مانند گچ سفيد شده بود. اين فقط يكي از مسائلي است كه كيهاننوردان و فضانوردان در بازگشت با آن مواجه ميشوند.

قلب فضانوردان در شرايط بيوزني تعطيلات دلانگيزي را تجربه ميكند. در شتاب جاذبه صفر خون به مغز ميريزد و بدينسان سيستم كنترل ضربان خون در مغر اطمينان پيدا ميكند كه بدن فضانورد سرشار از خون است و دستور ميدهد ضربان آهستهتر شود.(در شرايط گرانش زمين خون به سمت پاها كشيده ميشود، بنابراين براي اينكه خون كافي به مغز برسد ضربان متناسبي تنظيم ميشود تا فضار خون در همه جا به نسبت مناسب توزيع شود. اما در فضا كه گرانش حذف ميشود ناگهان فشار خون زياد باعث تجمع حجم نامناسبي از خون در سر و صورت ميشود. مغز با كاهش ضربان از فشار خون كاسته و بدينسان ازصددمات ناشي از فشار زياد خون در مغز جلوگيري ميكند) زماني كه به زمين بازميگرديد، گرانش خون بدن را به سمت پاها ميكشد و قلب مجبور ميشود سريعتر كار كند تا خون لازم را به مغز برساند.
اين دليل گيج و منگ بودن فضانوردان در زمان رسيدن به زمين است. پاول ميخنديد و به پرسشهاي خبرنگاران پاسخ ميداد و جف هم با يك تلفن ماهوارهاي مشغول صحبت با همسرش در شهرك ستارگان (Star City) بود.خورشيد كاملاً بالا آمده بود و هليكوپترها تيم پزشكي و خبرنگاران را به محوطه فرود ميآوردند. من به اطراف نگاه ميكردم تا پزشك پرواز خودم را پيدا كنم. او ميبايستس همان اطراف ميبود. من به حميد گفته بودم كه در آستانا، جاييكه هليكوپترها ما را به آنجا ميبردند تا به شهرك ستارگان پرواز كنيم، منتظر من باشد.
گرماي درون كپسول از بين رفته بود و حالا سرما بر من مستولي شده بود. من خودم را سختتر در پتو پيچاندم و در حالي كه سعي داشتم كمترين حركتي به سرم ندهم، با چشمهايم به جستجوي خود ادامه دام. ناگهان صدايي آشنا از بالاي سرم شنيدم. "سلام من اومدم" حميد بود كه براي ديدن من آمده بود و حالا پشت سرم ايستاده بود. خيلي خوشحال شدم كه صدايش را شنيدم و صدايش كردم "حميد ... حميد" ميخوستم بگويم "حميد.. حميد بيا و من را از اينجا دور كن.... من را به جايي امن ببر... جايي دور از همه اينها"
هرچند نبايد سرم را تكان ميدادم، به بالا نگاه كردم و حميد را ديدم كه روي سرم خيمه زده و به من نگاه ميكند.... قلبم مالامال از شادي شد و در همان حالي كه سعي داشتم دستم را از زير پتو بيرون آورده و صورت او را لمس كنم، گريه امانم را بريد.
صورت او هم مانند من از اشك خيس بود. من را بوسيد و گفت "برگشتي"، من هم گفتم" آره... دلم برات خيلي تنگ شده بود" نميخواستم به او اجازه رفتن دهم. حالا كه حميد پيشم بود احساس امنيت ميكردم. ميخوستم كه دوتايي جايي ناپديد شويم ومن لحظه به لحظه اين سفر استثنائي را برايش شرح دهم.
اما اينجا و در روي زمين زندگيم دست خودم نبود و من قادر به انجام هرآنچه ميخواستم نبودم...او آمد و كنار من نشست...من دست او را در دست گرفتم و نميخواستم بگذارم كه برود....

آنها ما را به چادر پزشكي بردند تا لباس فضايي را از تنمان درآورند و ما را براي پرواز با هليكوپتر با آستانا آماده كنند. دو نفر صندلي من را بلند كردند تا مرا به چادر پزشكي ببرند. من احساس ميكردم كه هم وزن يك فيل هستم و دلم براي آن دو بيچاره ميسوخت و دائم ميگفتم:" من خيلي سنگين هستم!!"
آنها مرا به داخل چادر بردند و صندليم را نزديك تخت قرار دادند. تلاش كردم كه برخيزم تا روي تخت دراز بكشم كه با اولين موضع غافلگير كننده روبرو شدم. من به صندلي و به سمت پايين فشار ميآوردم تا برخيزم، اما هيچ تكاني نميخوردم.... احساس ميكردم به جايي در آن پايين چسبيدهام. دوباره روي صندليم آرام گرفت. احساس بسيار عجيبي داشتم... درست مثل اينكه فلج شده باشم. مغزتان ميگويد كه شما قادر به انجام آن هستيد اما بدنتان عكسالعملي نشان نميدهد. همه از من ميپرسيدند" چطوري؟ خوبي؟" و من تنها پاسخ ميدادم" من خيلي احساس سنگيني ميكنم"
دو نفر من را از روي صندلي بلند كردند و روي تخت خواباندند تا پزشكان و پرستاران بتوانند كار خود را انجام دهند. آنها فضايي خصوصي برايم ايجاد كرده بودند و دو پرستار خانم از من مراقبت ميكردند. آنها لباس فضايي من را درآوردند و لباس راحتي تنم كردند. حركت برايم بسيار مشكل بود. احساس ميكردم در بدنم سرب كار گذاشتهاند.... همه تلاشم براي حركت خنثي ميشد... مانند يك طفل به كمك بقيه براي لباس پوشيدن احتياج داشتم. آنها فشار خونم را اندازه گرفتند و يك نوار قلب سريع از من تهيه كردند. همه چيز خوب به نظر ميرسيد. در بدنم احساس خستگي ميكردم... هنگاميكه به من كمك ميكردند تا لباسم را عوض كنم در چند جاي پاهايم كبودي مشاهده كردم. دردي نداشتم اما احساس ميكردم در درون زمين فرو ميروم. حميد به مادر و خواهرم تلفن كرد و من توانستم با آنها صحبت كنم. سرانجام ما براي سفر به شهرك ستارگان آماده شديم...

آنها از من خواستند كه بنشينم و وقتي اين كار را كردم احساس افتادن به من دست داد... لحظات سختي براي حفظ تعادل داشتم. من دوباره دراز كشيدم و مدت زمان بيشتري صبر كردم. مجدداً نشستم و از آنها خواستم كه اجازه دهند مدتي را همانطور نشسته طي كنم تا كمكم نسبت به اين احساس عجيب بودن در گرانش عادت نمايم. بعد از چند دقيقه به كمك پزشك پروازم و حميد ايستادم. ايستادن خيلي سخت بود و من واقعاً واقعاً واقعاً احساس سنگيني ميكردم. چند دقيقهاي آنجا ايستادم تا به تدريج تعادل خود را به دست آوردم و وضعيت خود را درك نمايم. سپس همانطور كه آنها دستهايم را گرفته بودند من نخستين قدم را برداشتم. من سعي ميكردم پاهايم را بلند كنم اما هيچ اتفاقي نميافتاد....درست مثل اينكه آنها را با چسب به زمين چسبانده بودند. دوباره سعي كردم و اين بار نيروي بيشتري وارد نمودم. پايم به آرامي از زمين كنده شد و اندكي آن طرفتر به زمين افتاد و به اين ترتيب من كمي به جلو رفتم. سعي كردم پاي ديگرم را جابجا كنم و باز هم همان داستان تكرار شد. من احساس ميكردم يكي از آن لباسهاي غواصي سربي داستانهاي ژولورن را پوشيدهام... احساس عجيبي داشتم.
حالا من به خوبي ميفهميدم كه چرا آنها اين قسمت از سفر را تولد دوباره مينامند. نخست آنكه شما از كپسول بيرون آورده ميشويد درست مثل وقتي كه از رحم مادرتان بيرون آورده شديد و سپس شما تميز شده و به شما ياد ميدهند كه چگونه قدم برداريد... من تولدم را به ياد نميآورم اما فكر كنم به همين اندازه برايم عجيب بوده است.
به آرامي و با سختي به سمت اتومبيلي كه من را به هليكوپتر ميرساند حركت كردم. به من كمك كردند كه سوار شوم و سپس من را روي صندلي خواباندند. قبل از اينكه درب را ببندند حميد به من گفت "كپسول اينجاست". من بعد از فرود كپسول را نديده بودم. به آرامي سرم را بلند كردم و گردن كشيدم تا کپسول سوخته شده و سياه را در فاصلهاي از خود ببينم.
باورش سخت بود كه ما در اين كپسول به زمين نشستهايم. خيلي كوچك بود اما همين كپسول كوچك ما را از برشته شدن در جو و برخورد با سطح زمين محافظت كرده بود . او سپر من بود و من احساس ناراحتي ميكردم كه حالا و در پايان عمرش آنجا افتاده بود. كپسول وظايفش را در قبال حمل ماركوس پونتس، پاول وينوگرادوف و جفري ويليامز به ايستگاه و بازگرداندن من، جفري و پاول به زمين به خوبي انجام داده بود.
اين پايان ماجرا بود...پايان زندگي كپسول و پايان سفر شگفتانگيز و عجيب من به سرزمين رؤياهايم. اين پايان فصلي ديگر از زندگي من بود...
ماجراي بازگشت به زمين
تاریخ بار دیگر در یکی از فرازهای مهم خود نام یکی از ایرانیان را بر تارک خود ثبت کرد. نه فقط به این دلیل که نخستین فضاگرد زن، نخستین ایرانی عازم فضا و نخستین بانوی مسلمان عازم مدار زمین بود که انوشه کاری کرد که هیچ توریست فضایی نکرده بود برخلاف عقیده برخی، او این موفقیت را نه به راحتی که در محیط سرشار از رقابت غرب به دست آورد و ثابت کرد میشود حتی در میان غولها رشد کرد. اینک نوبت دیگران است که رؤیای بزرگ خود را تجسم کنند و با عمل خود الهام بخش دیگران و دگرگون کننده جهانی باشند که درآن زندگي میکنند. اما فراتز از همه دستآوردهای علمی انوشه، شاید بتوان این جمله انوشه را بهترين دستآورد سفر او ناميد:
« از اینجا نميتوان هیچ مرز، خشونتي و بدي روی زمین دید، همه چیز در این سیاره آبی، زیبا و زنده به نظر میرسد. ای کاش همه این منظره را میدیدند و در حفظ این زیبایی میکوشیدند.»
و اینک داستان فرود به قلم انوشه :
من به زمين زيبايمان بازگشتم و جا دارد همين جا به خاطر دعاها و پيامهاي مثبتتان از همه شما تشكر كنم. من تا چند روز آينده در شهرك ستارگان (Star City) قرنطينه هستم و بعد از آن به آمريكا باز خواهم گشت تا فصل جديدي از فعاليتهاي بنياد جايزه X را با تمركز بر ژنتيك آغاز نمايم.
من گفته بودم كه آرام خواهم گرفت و فعاليتهاي خود را محدود خواهم كرد اما فكر كردم بهتر است تا خاطراتم از بازگشت به زمين تازه و شفاف است، آنها را براي شما بنويسم.
در 28 سپتامبر، برنامه زمانبندي ما در ISS قدري شيفت پيدا كرد. ما هميشه ساعت 4:00 صبح (به وقت بينالمللي) از خواب برميخواستيم اما آن روز ميبايستي ساعت 9 صبح بيدار ميشديم. قطعاً ميدانيد كه آن روز آخرين روز اقامت من در ايستگاه بينالمللي فضايي بود و من نميخواستم لحظاتم را با خوابيدن از دست دهم اما خستگي بر من چيره شد و من اجباراً 4 ساعتي را چُرت زدم.
من ساعت 5:00 صبح از خواب برخاستم و آماده شدم تا آخرين موضوعي را كه در ليست كارهايم ثبت شده بود را انجام دهم. من ميبايستي فيلمي از آزمايشهاي مختلف به منظور آموزشي تهيه ميكردم. مابقي روز را به تماشاي دنيايي كه زير پايم در حال گذر بود و غوطهور شدن در شرايط بيوزني گذراندم.
روز بسيار سختي بود و از لحظهاي كه چشم گشودم دلم به شدت شور ميزد. نميتوانم بگويم چرا، ميدانم كه از فرود نميترسيدم... پس چه چيزي چنين سخت من را نگران كرده بود؟ حس خوبي نبود. حس شخصي را داشتم كه در آستانه سفري طولاني قرار دارد و بايد همه كساني را كه دوستشان دارد ترك كند و نميداند كه چه زماني دوباره به وطن خود باز خواهد گشت... اين حس دقيقاً مانند وقتي است كه من ايران را ترك ميكردم.
قلبم در دهانم بود و من نميتوانستم خود را آرام كنم. من هرگاه عصبي ميشوم شروع به خوردن ميكنم. آنجا هم همين اتفاق افتاد و قبل از اينكه كسي از خواب بيدار شود، من ظرف مخصوص خوراكيها را براي پيدا كردن چيزي جهت خوردن حسابي جستجوكردم. ساعت 5:30 صبح بود و ميشا (ميخائيل تيورين) از سر لطف به من پيشنهاد كرد كه ساعت 7:00 براي فيلمبرداري به من كمك كند... من يك ساعت و نيم وقت داشتم كه خودم را با خوردن بكشم. پس به خوردن ادامه دادم... كورنفلكس... كلوچه... ميوه خشك... قهوه... مغز بادام... شكلات... خوب خوب... به نظر ميرسيد اگر من همانطور به خوردن ادامه ميدادم، 8 ساعت نشستن مداوم روي صندلي كپسول بازگشت، برايم به مشكلي اساسي برايم تبديل ميشد.
هنوز همه خوابيده بودند، بنابراين من به كنار پنجره رفتم و مفصل به منظره زيباي غلتيدن زمين در آن پايين نگاه كردم.
زمين زنده به نظر ميآمد... به قدري با جذابيت و فريبايي خود من را تحت تأثير قرار داد كه ديگر از ترك فضا ناراحت نبودم. به طرزي باورنكردني احساس ميكردم كه سرشار از انرژي مثبت شدهام، شايد اين همان نيرويي بود كه شما برايم ميفرستاديد.
هر چه كه بود، مرا كاملاً آرام كرد. من به خوبي ميتوانستم گرماي گوي سفيد و آبي جو زمين را احساس كنم و بدينسان قلبم آرام گرفت. در آن حال يك رسم باستاني ايراني را به خاطر آوردم... در آخرين چهارشنبه هر سال، ايرانيها مراسم ويژهاي دارند كه به واسطه آن آمدن سال نو را جشن ميگيرند. آنها كپههاي كوچكي از بتههاي صحرايي را در رديفي چيده و آتش ميزنند و سپس از روي آنها ميپرند. بله! درست شنيديد، از روي آتش ميپرند. حق با شماست و اين كار چندان امن به نظر نميرسد اما رسمي كهن است كه از زمانهاي دور مرسوم بوده و تا به امروز زنده نگه داشته شده است. من فكر ميكنم اين مراسم معادل مراسم آتشبازي (در غرب) است.
در هر حال زماني كه آنها از روي آتش ميپرند، شعري ميخوانند كه مضمون كلي آن عبارت است از" رنگ زرد من براي تو و رنگ سرخ تو براي من" به اين ترتيب آنها از آتش ميخواهند كه تمام بيماريها، ناتوانيها و رنجهاي آنها را با خود ببرد و در عوض گرما، سلامتي و قدرت خود را به آنها هديه كند. من هم زماني كه از روي زمين ميپريدم همين سرود را با برخي تغييرات زمزمه ميكردم. من از زمين ميخواستم كه گرما و انرژي مثبت خود را به من هديه كند و همه احساسات منفي من را از وجودم بزدايد... اما من آرزو نميكردم كه هيچ احساس منفي از سمت من به سوي زمين سرازير شود.
زماني كه دريايي از ابر را شناور و چرخان در زير پاي خود ديدم، صد در صد بهتر شدم. پروانهها از پنجره كنار رفته بودند.(احتمالاً اين يك ضربالمثل آمريكايي است و كنايه از بهتر شدن اوضاع دارد)
افراد يكي بعد از ديگري از خواب بر ميخواستند. ميشا، جف و توماس در تهيه فيلمي كه به آزمايشهاي فيزيكي مربوط ميشد به من كمك كردند كه به اين دليل فيلم بسيار ويژهاي شد.
ما بايد ساعت 18:30 به وقت بينالمللي (GMT) به داخل كپسول خود برويم و فرآيند انفصال را آغاز كنيم. من همچنين بايد تا جايي كه ميشد آب مينوشيدم تا قادر به تحمل شرايط شتاب فراوان زمان نزول ميبودم. ما سر ساعت فيلم فيزيك را تمام كرديم و از آنجاييكه زمان ناهار فرا رسيده بود همه براي صرف آخرين غذايي كه با هم ميخورديم، دور ميز جمع شديم.
ممكن است اين آخرين مأموريت پاول وينگرادف و جف ويليامز بوده باشد. اگرچه آنها به خانههايشان باز ميگشتند و ميتوانستند اوقات را با خانوادههايشان بگذرانند اما از آنجا كه بايد چنين مكان زيبا و بينظيري را پشت سر ميگذاشتند دلتنگ بودند.
زماني كه دور ميز گرد آمديم، من به آنها گفتم كه يكي از اهداف اصلي من اين است كه شرايط را براي تعداد بيشتري مردم فراهم نمايم تا به فضا سفر كنند و در دسترسترين حالت در حال حاضر سفرهاي زير مداري (Suborbital) است.من كمي هم بازار گرمي كردم و به آنها گفتم كه "بهترين خلبانها براي پروازهاي مداري آينده ما، فضانوردان قديمي و كاركشتهاي مانند شما هستند. بنابراين هر وقت كه خواستيد بازنشسته شويد حتماً به من تلفن كنيد." آنها خنديدند و گفتند "چه عالي"
روز به سرعت سپري شد و تا من به خود بجنبم زمان رفتن به داخل کپسول سایوز فرا رسيده بود. من با كپسولي متفاوت از آنچه با آن سفرم را آغاز كردم به زمين بازميگشتم. اين يكي هماني بود كه پاول، جف و ماركوس پونتس (اردوي سيزدهم، سايوز TMA-8) با آن به فضا آمده بودند.صندلي و لباس من به كپسول جديد منتقل شده بود و شب قبل پاول همه لوازم من را بستهبندي كرده بود. واحد مداري (به مقاله كپسول فضايي سويوز مراجعه فرماييد) توسط بستههاي زباله و آشغال پر شده بود. در آخرين مرحله بازگشت، واحد مداري جدا شده و با همه چيزهايي كه در داخلش قرار دارد در جو زمين خواهد سوخت.
بعد از يك خداحافظي سريع در برابر دوربين و وداعي اشكبار وقتي دوربين خاموش شد ما به درون كپسول رفتيم و ميشا، مايك و توماس دريچه را پشت سر ما بستند. ما هم دريچه سويوز را بستيم و در اين هنگام بود كه فهميديم پرسنل اردوي چهاردهم تصويري براي ما پشت دريچه چسباندهاند. در اين تصوير آن سه نفر در حالي كه به دريچه نگاه ميكردند براي ما به نشانه خداحافظي دست تكان ميدادند. همه خنديديم و به اين ترتيب فرود خوبي را آغاز كرديم.
مرحله بعدي كه بسيار طول كشيد، آزمايش نشتي بين دربهاي كپسول و ايستگاه بود. در اين زمان ما پوشيدن لباسهاي فضايي را آغاز كرديم و آماده شديم كه به داخل كپسول بازگشت بخزيم. بعد از تأييد عدم نشتي بين دربهاي سويوز و ايستگاه ما كه به درون واحد بازگشت رفته بوديم، دريچه بين واحد مداري و واحد بازگشت را بستيم و چك نشتي ديگري آغاز شد. اين كار به اين سبب انجام ميشود تا اطمينان به دست آيد كه پس از جدا شدن واحد مداري، ما قادر خواهيم بود به سلامت فرود آييم و براي اين كار زمان لازم را در اختيار خواهيم داشت.
خيلي وقتها پيش كيهاننوردي پس از جدا شدن واحد مداري مجبور شده بود يك روز ديگر در مدار باقي بماند تا شرايط لازم جهت فرود امن ايجاد گردد. بنابراين خيلي مهم است تا در شرايطي كه مشكلي براي فرود وجود دارد از امنيت داخلي كپسول اطمينان حاصل شود.
در آخرين روزهايي كه در ايستگاه بودم، افراد سعي داشتند تجربيات و دانستههاي خود را در مورد فرود با من مطرح كنند. تجربيات و توصيههاي آنها شبيه همان چيزهايي بود كه در زمين فضانوردان ديگري مانند پگي و يوگي برايم گفته بودند." فرود خشني خواهد بود. در زمان باز شدن چترها تكانهاي بسيار شديدي احساس خواهي كرد كه در نهايت با ضربه سهمگيني در زمان رسيدن به زمين خاتمه خواهد يافت" آنها همچنين به من توصيههاي ميكردند كه چگونه خود را براي تحمل ضربهها و تكانهاي هر مرحله آماده كنم... من همه چيز را دوره كردم و براي فرود آماده بودم.
سرانجام پس از اينكه مطمئن شديم همه چيز درست كار ميكند و بعد از آزمايش نشتي لباسها و پايان يافتن چك نشتي واحد بازگشت، فرمان جدا شدن را از مركز كنترل دريافت كرديم و عمليات انفصال را آغاز نموديم.
چكهاي مربوط به نشت و آمادگي زمان زيادي برد و من احساس خستگي و خوابآلودگي ميكردم. زماني كه پاول پلكهاي سنگين و وضع خوابالود من را ديد، نگران شد و دائماً سلامتي مرا جويا ميشد تا اطمينان حاصل كند كه همه چيز روبراه است. من به او گفتم كه "نميدانم چرا قادر نيستم چشمهايم را باز نگه دارم، واقعاً متأسفم"
جف بهترين توضيح را داد و گفت: " تو 10 روز كاري فشرده را پشت سر گذاشتهاي و حالا كه همه چيز تمام شده، بدنت به تو ميگويد كه به استراحت احتياج دارد" احتمالاً راست ميگفت. من در تجربياتم به شدت غرق شده بودم و به شدت كار كرده بودم و حالا همه چيز تمام شده بود و من عازم پايين بودم.تكان مختصري در اثر انفصال احساس كردم، من داشتم به خانه بازميگشتم، هيچ راه برگشتي وجود نداشت، من در راه بودم.
مرحله اول فرودعبارت بود از دور شدن آهسته از ايستگاه فضايي گه به ما فرصت ميداد خانه خود را در فضا بهتر ببينيم. سپس (با روشن كردن موتورها) به مدار مناسبي جهت فرود رفتيم.
همانطور كه به فاز تغيير مداري نزديك ميشديم جف به من گفت براي سواري بر ترن هوايي آماده باش. او به من تذكر داد زماني كه شتاب جاذبه اغاز ميشود كمربندت را محكم كن و كاملاً به صندليت بچسب. همچنين تا جاييكه ميتواني عضلات شكم و ساير ماهيچههايت را سفت كن تا شتاب جاذبه قادر به آسيب رساندن به بدنت نباشد و خون به سادگي نتواند از مغزت فرار كند. او دوباره به من اطمينان داد كه قبل از شروع هر مرحلهاي به من يادآوري خواهد كرد تا من براي آنچه در پيش است آماده شوم... و همين كار را هم كرد. پاول هر مرحله را به روسي يادآوري ميكرد و جف همان گفتهها را به انگليسي دوباره بيان مينمود و اين موضوع مرا كاملاً نسبت به آنچه اتفاق ميافتاد هوشيار نگه ميداشت.
اولين موضوع قابل ذكري كه اتفاق افتاد جدا دشدن واحد مداري و سقوط آن به سمت زمين بود. جف به من يادآوري كرد كه در زمان ورود به جو از پنجره بيرون را نگاه كنم تا صحنه زيباي گوي آتشين و نارنجي رنگ اطراف را از دست ندهم چون پس از آن دوباره همه جا سياه ميشد. واحد مداري به نرمي و بدون حادثهاي از ما جدا شد.
خاطره روشن ديگري كه دارم مربوط به زماني است كه وارد جو زمين شديم. گوي نارنجي رنگي ما را احاطه كرده بود و همچنان كه بيشتر در جو وارد ميشديم سپر حرارتي كپسول شروع به سوختن كرد و ما ميتوانستيم جرقههاي ناشي از آن را از پنجره ببينيم. من احساس ميكردم كه سوار بر شهابسنگي هستم. بعداً عين همين جمله را از آنهايي كه ما را از زمين ديده بودند، شنيدم. سپس آرام آرام شتاب g رو به افزايش گذاشت. جف به من يادآوري كرد كمربندم را محكم كنم. كه كرده بودم. سپس او شروع به اعلام شتاب جاذبه كرد. "يك و نيم g .انوشه كمربندت رو سفت كردي؟ 2g ... من فكر كنم تا 4g بريم بالا"
من حالا داشتم بار شتاب جاذبه را احساس ميكردم. اين درست مثل تمرنات ما در دستگاه گريز از مركز بود اما 2g در دستگاه گريز از مركز خيلي كمتر از 2g در زمان فرود بود.تسمههاي كمربند مرا به شدت به نشيمنگاه صندلي ميفشرد به طوريكه احساس ميكردم هر لحظه امكان دارد استخوانهاي شانههايم بشكنند.
هر بار كه پاول شتاب جاذبه را اعلام ميكرد، جف نيز آن را تكرار مينمود."2.2g ... حالا 2.5...2.7...2.8...3" آآآووو صورتم داشت به همه طرف كشيده ميشد. در آن لحظات احتمالاً قيافه خيلي خندهداري داشتهام. ماهيچههاي شكمم را سفت كردم و خودم را به سمت بالا جمع كردم. درست مثل اينكه در دستگاه سانتريفوژ بودم. من در آزمايشها شتاب 8 g را بدن هيچ مشكلي پشت سر گذاشته بودم اما حالا اين 3g درست مانند همان 8g بود و من نگران بودم كه آيا بدنم در مقابل افزايش شتاب بيشتري مقاومت خواهد كرد؟
احساس ميكردم كه فيلي روي قفسه سينهام نشسته است، فشار در حال افزايش بود و من از خدا ميخواستم به من قدرت دهد كه پس نيفتم. "3.2... 3.5 ... 3.7... 3.8... 4 ... خوبه حالا ميريم براي كاهش فشار ... 3.5... 3.2 ... 3 ... 2.8 ... اوووه خلاصه برگشتيم.... " من در همان حال خدا را شكر ميكردم كه به من قدرت گذر از اين مرحله را داده بود ... "2 ...1.5 ... ما داريم به شرايط عادي برميگرديم" همه چيز ميرفت تا براي مدتي خوب باشد.
چند دقيقهاي بدون دردسر سقوط كرديم. جف و پاول من را چك كردند تا از خوب بودن من اطمينان حاصل كنند. من به آنها گفتم "VsiyoKharashow" كه به روسي ميشود "همه چيز خوبه" . جف به من هشدار داد كه تا 5 دقيقه ديگر چترها باز خواهند شد. بعد از چند دقيقهاي او گفت "يك دقيقه، ... الان شروع ميشه ... آماده باش"
اين قسمت پرتكانترين و سختترين بخش فرود بعد از برخورد به زمين است. چترها سه مرحله دارند كه اولين و آخرين آنها بيشترين ضربه را وارد ميكنند.
اولي كه باز شد ما به شدت تكان خورديم و به بالا كشيده شديم. چتر ما را ديوانهوار به هر سويي ميچرخاند. من براي اينكه با ديدن چيزهايي كه جلوي چشمم دوران ميكردند دچار تهوع نشوم، چشمهايم را بستم... وقتي چرخشها ميرفت كه تمام شود، چتر اصلي باز شد و ما مجدداً به هر سويي چرخانده ميشديم. سرانجام همه چيز آرام گرفت. درست مثل اين بود كه سوار يكي از اين چرخ و فلكهاي وحشتناك پاركهاي تفريحي شده باشيد. به قدري به همه طرف پرتاب و چرخانده ميشويد كه موقعيت و وضعيت خود را فراموش ميكنيد.
ما سپس صندليهايمان را به حالت ايستاده درآورديم تا براي آخرين مرحله كه برخورد با زمين است، آماده شويم. اين كار باعث شد تا فضاي اندكي كه پيش رويمان بود، محدودتر شود. جف و پاول ارتفاع پرواز را از 3000 متر تا 200 متر گزارش كردند و در نهايت ضربه بزرگ وارد شد.
ما با چنان شدتي به زمين برخورد كرديم كه من فكر كردم به عمق زمين خواهيم رفت. اما كپسول بعد از ضربه به بالا جست و سپس به پهلو بر روي زمين افتاد. وقتي به زمين برخورد كرديم، من احساس كردم ميليونها سوزن در پشتم فرو كردهاند و درد زيادي به سراغم آمد. درد تا وقتي كه ما چرخيديم و پشت من از صندلي جدا شد، همراهم بود. اما بعد از آن درد رو به نقصان نهاد.
پاول همه را چك كرد تا از سلامت ما اطمينان حاصل كند. من گفتم همه چيز عالي است و از او بابت اين فرود خوب تشكر كردم. جف هم همين كار را كرد و همچنانكه ما از صندليهايمان آويزان بوديم دستهايمان را جلو برديم و به نشانه ختم به خير شدن سفرمان، دستهاها را هم تكان داديم.
كم
كم بوي سيم سوخته كه ناشي از حرارت فرود بود، به مشام ميرسيد. كپسول هنوز
خيلي داغ بود و تيم امداد و نجات در راه رسيدن به ما قرار داشتند.
كپسول ما در صحرايي واقع در شما قزاقستان فرود آمده بود كه آركاليك ناميده ميشد. من قدري سرم را چرخاندم تا منظره بيرون را تماشا كنم. صبح زيبايي آغاز شده بود و خورشيد به آهستگي از افق بيرون ميآمد. پاول اعلام كرد كه درجه حرارت هوا در بيرون از كپسول 5- درجه سانتيگراد است. من به شوخي گفتم " پنج درجه زير صفر.... خداي من.... من ميخوام برگردم"
هر دو خنديدند. پاول گفت 5- درجه خيلي هواي خوبي است و جف گفت احتمالاً حس خوبي به آدم ميدهد.
پس از چند دقيقه من صداي ضربهاي به پنجره را شنيدم. تيم امداد و نجات رسيده بودند و شروع به باز كردن درب كپسول كردند. جف به من تذكر داد كه آرام باشم و از انجام هرگونه حركت اضافهاي خودداري كنم. همچنين او گفت سرت را هم زياد نچرخان تا از بيماري حركت پيشگيري كني.
خلاصه دريچه باز شد و هواي ترد و تازه صبحگاهي جاي بوي سوختگي سيمها را گرفت و احساس خيلي خوبي به من دست داد، زماني كه دوباره بوي زمين را استشمام كردم.
خيلي خوب بود كه من دوباره در زمين بودم و تا چند ساعت ديگر ميتوانستم حميد را ببينم و با خانوادهام صحبت كنم. ديگر احساس ناراحتي نميكردم. قلبم مالامال از شادي شده بود. سفر من به پايان رسيده بود اما مأموريتم براي باز كردن دروازههاي فضا به روي مردم تازه شروع شده بود.
من حالا بايد كمي استراحت كنم و باقي ماجرا را در ياداشتهاي بعديم برايتان خواهم گفت.
خيلي خوبه كه خانه هستم و من از فردا پيامهاي شما را خواهم خواند.
انوشه انصاری، زمين
آخرین تصاویر دریافتی از بازگشت انوشه انصاری به زمین
|
آخرین نوشته انوشه انصاری از فضا
من در حال نوشتن آخرین پست خود از مدار زمین هستم و این موضوع احساسی تلخ و شیرین برایم به همراه دارد.
من
به تازگی آخرین شام را در مدار صرف کردم. ما برای شام مقداری گوجه فرنگی
تازه داشتیم که به همراه من و خدمه چهاردهم به ایستگاه فضایی بینالمللی (ISS) آورده شده بود و آنها را برای مراسم ویژهای مانند امشب ذخیره کرده بودیم. ماهی دودی و برخی اغذیه مرسوم فضایی نیز سر میز شام سرو میشد. جف ویلیامز همسفر من در بازگشت به زمین ضمن خوشآمدگویی به خدمه اردوی چهاردهم، برای آنها ماموریت موفقی آرزو کرد.
سپس میشا (نام دوستانه میخائیل) تیورین سخنرانی بسیار زیبایی ارائه نمود... من فکر میکنم که او وبلاگ من را خوانده بود چون که احساسات و عواطفی که بیانشان میکرد تکرار دوباره نوشتههای من در وبلاگم بود. او عنوان کرد که ما هر چند انسانهایی از کشورهای مختلف با پیشینههای متفاوتی هستیم و فرهنگی مخصوص به خود داریم، اما حالا که اینجا در فضا، گرد هم آمدهایم و با هم کار میکنیم، رابطه و دوستی ویژهای را پایهریزی کردهایم.او
سپس افزود: " این ایستگاه روزی پیر و فرسوده و ناکارآمد خواهد شد. در چنین
زمانی مسئولان ایستگاه را از مدار خارج خواهند کرد و آن را به سمت زمین
خواهند فرستاد. ISS
به سبب این موضوع در اتمسفر زمین خواهد سوخت و از بین خواهد رفت اما
خاطرات و روابط دوستانه ما از این سفر برای همیشه در ذهنها باقی خواهد
ماند."
موسیقی سوزناکی در پس زمینه پخش میشد و میخواند
"چه شکننده هستیم ما ...". بعد از آن میشا به من گفت که چیزی برای غافلگیر
کردن من دارد... او سپس نشان مخصوص خود را به من داد. نشان مخصوص کیهاننوردان، برچسب نام وی و خرس عروسکی کوچکی که در تمام زمان پرتاب در جلوی ما، داخل کپسول فضایی سویوز TMA-9 آویزان بود. حتماً شما آن را در فیلمهای پرتاب دیدهاید. او به من گفته بود که این عروسک که میشا نامیده میشود سنسور بیوزنی ما در طول سفر خواهد بود.
سخنرانی و هدیه مخصوص میشا احساسات من را به شدت تحریک کرد، به گونهای
که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. تمام روز سعی کرده بودم احساساتم را
برای خودم و در درونم نگه دارم. سعی داشتم نشان دهم که همه چیز عالی و خوب
و بر وفق مراد است اما به راستی احساس میکردم در حال از دست دادن چیز مخصوصی هستم. واقعیت این است که شما دوستی مخصوصی را آن بالا پایهگذاری میکنید
که شکستن آن بسیار سخت است. در 10 روز گذشته من با اطمینان به میشا و
مایکل زندگی خود را به آنها که بسیار خوب و مهربان هستند، سپرده بودم و
آنها مانند خواهر خودشان مراقب من بودند... آنها این سفر را به طریقی
بسیار عالی برای من خاطرهانگیز ساخته بودند و من اطمینان دارم که هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد.
امشب نوشتن برایم بسیار مشکل است. من بسیار حساس شدهام و میلیونها فکر در هر لحظه ذهن مرا در مینوردند. هر چند دقیقه یک بار اشکهایی که به زحمت آنها را نگه داشتهام جاری میشوند و بغض گلویم را میفشارد. سپس من همه آنها را فرو میدهم و تلاش میکنم قطار بی پایان افکارم را کنترل کنم... من در زمان پرتاب اصلاً چنین احساساتی نشده بودم. فکر میکنم که من شروع کننده خوبی هستم اما پایان دهنده مناسبی نیستم.
در این لحظات آخر سعی دارم به گوشه و کنار ایستگاه سرک بکشم و تلاش خواهم کرد همه چیزهایی را که میبینم و احساس میکنم در حافظهام ذخیره کنم. چندین بار به خود اجازه دادم در هوا شناور شوم و به اطراف جست و خیز کنم تا دقیقاً ببینم که کجا را ترک خواهم کرد.
مدت
زمان زیادی از پنجره ایستگاه به بیرون نگاه کردم و از خود پرسیدم دوباره
من چه وقتی این منظره را خواهم دید؟ تلاش زیادی کردم تا چند ترانه مورد
علاقهام را زمزمه کنم. امروز صبح زمان صبحانه ترانه "تنها اگر تو بخواهی"، اثر انیا را زمزمه میکردم که خیلی به من انرژی داد و تمام روز "جایی بر فراز رنگین کمان" و "چیزهای مورد علاقه ام" را با سوت زدن میخواندم.
من
سعی کردم بر روی موضوعات مثبت تمرکز کنم.... فردا من همسرم را بعد از
زمانی طولانی دوباره خواهم دید. شش ماه گذشته برای هر دوی ما بسیار سخت
بوده است. او همان کسی است که من همیشه به دنبالش بودم. ما تا زمان انجام
این سفر هیچگاه از هم جدا نشده بودیم... او در زمان سفر من سعی میکرد قوی و استوار باشد تا تکیهگاهی امن برای من فراهم آورد... اما من به خوبی میدانم که از داخل میجوشید و میخروشید. تنها وقتی بشنود که ما را به سلامت از کپسول بیرون کشیدهاند، نفسی آسوده خواهد کشید.
من به تازگی با خواهرم صحبت کردهام و به وضوح نگرانی و دلواپسی را از صدایش شنیدم. او به شدت میترسد که مرا از دست دهد... من به او قول دادم که در چند روز آینده سالم و زنده او را ملاقات خواهم کرد... من با اطمینان میتوانم بگویم که او گریه میکرد اما با زحمت فراوان سعی داشت صدایش عادی جلوه کند.
فرود معمولاً حدود 4 ساعت طول خواهد کشید و مسافرت بسیار خشنی است که با برخوردی سخت به زمین، پایان خواهد پذیرفت. هنگامیکه سویوز وارد جوشود به گوی کوچک آتشینی تبدیل میشود. سپس چترهای کپسول باز خواهند شد که منجر به ایجاد ضربههایی سخت و ناگهانی به سیستم میشوند.
در آن شرایط ما به هر طرفی پرت خواهیم شد و تکانهای شدیدی در انتظار ما
خواهد بود. بعد از آن و در نزدیکی زمین موتورهای کوچکی روشن میشوند تا از برخورد ما به زمین مانند آنچه برای شهابسنگها روی میدهد
جلوگیری کنند. من زیاد نگران اتفاقاتی که در طی فرود روی خواهند داد
نیستم... من موضوعات دیگری برای نگران شدن دارم. من به این فکر میکنم که چه زمانی دوباره میتوانم این شادمانی و آزادی را تجربه کنم.
سفر من میرود که پایان گیرد، اما رویاهای من تازه شروع شدهاند.
شما در پیامهایتان برایم گفتهاید که از من الهام گرفتهاید. باید اعتراف کنم که من نیز از شما الهام گرفتهام. هر بار که فکر عزیمت از ایستگاه بینالمللی مرا آزار میدهد، یکی از پیامهای شما را به یاد میآورم و به آینده نگاه میکنم و با خود میاندیشم که ما به کمک هم قادر به انجام چه کارهایی هستیم.
سفر ناگهانی من به مسکو و تغيير ليست فضانوردان در آخرین دقیقه، همه اینها میتوانند
مفهوم خاصی را در بر داشته باشند. شاید من باید صدای ساعتی زنگ دار باشم
که رویاهای کوچکی را در درون شما بیدار کنم تا همگی شما با ایجاد تغییری
در زندگی خود، دنیای بهتری را برای همه ما رقم بزنید... شاید من باید
الهام بخش دانشمندان جوانی باشم که در آینده با آسانسور به فضا سفر خواهند
کرد. شاید من باید به خودم و همه مردم نشان میدادم که توانمندیهای بی حد و حصری داریم. ..شاید... شاید... شاید.
افکار زیادی از مغزم گذر میکند و مطمئن نیستم که بدانم چه باید میبودم و یا چه باید میکردم. من هرگز برای آینده خیلی دور برنامهای نداشتهام و هدفی را تعقیب نکردهام. من همیشه هدفی واضح داشتهام و به صدای درونیم اجازه دادهام من را برای رسیدن به آن هدف یاری کند.
من همیشه میدانستم که روزی به فضا خواهم رفت و راستش را بخواهید هیچگاه نمیدانستم چگونه... اما من همیشه به همه میگفتم که عاشق فضا هستم و میخواهم به آنجا سفر کنم و سرانجام راهش را یافتم.
فردا
مقصد من زمین است. اما زمینی که فردا به آن خواهم رفت با زمینی که آن را
ترک کردم متفاوت است. حالا اوضاع کمی بهتر است چون عشق بیشتری در آنجا
یافتهام. من محبت و عشق شما را در لابلای کلماتی که برایم فرستادهاید میبینم و امیدوارم که قادر به حفظ این موج مثبتی باشم که ایجاد شده و آرزو میکنم بتوانیم انسانهای بیشتری را شریک این شادمانی کنیم.
از قدیم گفتهاند بخند تا دنیا به تو بخندد. من با تجربه ای که دارم میگویم که این حرف درست است... من بارها گفتهام که لبخند من مسری است... امیدوارم شما نیز آلوده خنده من شده باشید، چون وقتی میخندید دیگران به سختی میتوانند به شما بگویند نه... یا از شما متنفر باشند و یا به شما آسیب برسانند.
خوب امشب که به رختخواب میروید
لبخند بزرگی به پهنای صورتتان بزنید و اثر معجزه وار آن را فردا ببینید.
صبح زمانی که از خواب برخواستید فراموش نکنید که لبخند زیبای خود را برای
همه روز روی صورتتان حفظ کنید...تا زمانی که بشنوید من فرود آمدهام.
دوستان عزیزم... عمر زیاد، پربرکت و سرشار از شادمانی برایتان آرزو میکنم
انوشه انصاري : ایستگاه بینالمللی فضایی
تشکر از استاد عزیز عابدان پور
نمی دانم چه کار نیکی انجام داده ام که امروز سراسر اخبار خوش و وقایع مطلوب به گوشم رسید و برایم اتفاق افتاد ، جای خوشحالی بسیار است که خبر به ثمر رسیدن تلاش فراوان دوستان و همکلاسی های گوهرشناس و قدردان من مبنی بر اجابت خواهش ما توسط استاد عزیز جناب عابدان پور را شنیدم و بسیار مسرور شدم . همگی شادمانه بر خود بالیدیم که می توانیم در محضرچنین عزیزی پس از تلاش بسیار شاگردی کنیم . نمی دانم چه شد اما در حالی که استاد به سبب مشغله فراوان کاری و بار سنگین مسوولیت ... قصد ادامه تدریس در دانشگاه را نداشتند اما فی النهایه به سبب بزرگی طبع و خواهش های مکرر دوستان و قصد ادای فریضه زکات علمشان در خواست شاگردانشان را پذیرفتند و منت نهادند . امیدواریم قدرشناس این ایثار و حلم و پاک سرشتیشان باشیم و روزی ادای وام کنیم .
برای تشکر ، یکی از بچه های باحال طی تماس با بی بی سی آهنگی را به طور زنده اجرا و به استاد عزیز تقدیم کردند . برای ذخیره کردن آن ، اینجا را کلیک کنید استاد عزیز !!!
انوشه انصاری به زمین خوش آمدی !
. منبع تصاویر : خبرگزاری رویترز . جمعه 7
مهر 1385 ساعت 4:40 صبح به وقت تهران. سرانجام سفر 10 روزه انوشه انصاری پایان پذیرفت و مسافر شجاع ما به خانه بازگشت.امروز (جمعه 7 مهر 1385) صبح ساعت 1:17 بامداد طبق قرار قبلی کپسول فضایی سویوزTMA-8 که حامل سه سرنشین، انوشه انصاری، پاول وینوگرادف و جف ویلیامز بود از ایستگاه بینالمللی فضایی جدا شد و ساعاتی بعد با موفقیت در استپهای شمالی قزاقستان جایی نزدیک شهر آرکالیک به زمین نشست.
ما ایمان داریم هیچ ایرانی عاشق فضایی را نخواهید یافت که این تاریخ را فراموش کند. انوشه انصاری نخستین فضانورد ایرانی، اولین بانوی فضاگرد جهان، چهارمین گردشگر فضایی دنیا و اولین بانوی مسلمانی که از مرز فضا گذر کرده است، پس از 10 روز بودن در فضا به سلامت به خانه بازگشت.
بازگشت پیروزمندانه انوشه انصاری را به همه ایرانیان شادباش میگوییم
|
بازگشت خاطرهانگیز انوشه انصاری به زمین
جمعه صبح كه از خواب برخيزيد، واحد بازگشت کپسول فضایی سویوز TMA-8 که حامل انوشه انصاری و دو فضانورد از اردوی سیزدهم ایستگاه بینالمللی فضایی است، بر زمين نشسته است. هرچند
سفر انوشه انصاري از لحظه پرتاب تا رسيدن و الحاق به ايستگاه بينالمللي
فضايي (ISS) حدود دو روز به درازا انجاميد اما بازگشت وي به زمين تنها
حدود 3.5 ساعت طول خواهد كشيد. کپسول سویوز TMA-8 ساعت 1:17 صبح روز جمعه، 7ام مهر 1385 به وقت تهران ایستگاه بینالمللی فضایی را ترک خواهد کرد و به امید خدا در ساعت 4:40 صبح همان روز در چمنزارهای قزاقستان به زمین خواهد نشست. بچه های با حال فرودی نرم و آرام برای بانوی فضانورد ایرانی آرزو میکند . برنامه زمانبندی فرود انوشه انصاری را می توانید در پست های قبلی ببینید .
این آخرین مرحله سفر تاریخی انوشه انصاری, نخستین فضانورد ایرانی، است که امیدواریم توام با سلامتی و آسایش باشد.
گذشت روزها در فضا
. منبع : وبلاگ انوشه انصاري .
اینجا روی عرشه ایستگاه بینالمللی فضایی ، روزها ساعت 4 بامداد به وقت گرینویچ آغاز میشود و ساعت 7:30 عصر به وقت جهانی پایان مییاید. ساعت 7:30 عصر را باید نوعی زمان خاموشی فرض کرد! اما این زمان همان هنگامی است که همه فرصت پیدا میکنند تا استراحت نمایند و کمی صحبت کنند یا به بعضی از اعضا فامیل خود تلفن بزنند و یا فقط از پنجره بیرون را نگاه کنند و از مناظر پیش چشمانشان شگفت زده شوند ...
این موضوع احساسی مطبوعی از آرامش را به همراه دارد. همانطور که ممکن است شما هم بدانید ایستگاه هر 90 دقیقه یک بار مدار خود را به دور زمین تکمیل می کند، بنابراین زمانی که از شب صحبت می کنم گمان نکنید این شب همانند زمین با تاریک شدن بیرون همراه است . خورشید در طول هر دور مداری ما طلوع و غروب می کند و شما می توانید در هر شبانه روز زمینی 32 بار طلوع و غروب زیبای خورشید را تماشا کنید.
در طول روز هر یک از اعضا خدمه به شدت درگیر انجام ماموریتهایی هستند که از سوی مرکز کنترل ماموریت در مسکو و هیوستون به آنها ابلاغ میشود. برنامه روزانه به همراه دستورالعملهای تخصصی مورد نیاز فعالیتها برای خدمه فرستاده میشود. صبحها یک جلسه مکالمه همکاران برای بررسی و اطمینان از مرتب بودن همه موارد تشکیل میشود و جلسه دیگری هم در پایان روز برای بررسی اینکه چه فرایندهایی در طول روز به انجام رسیده و همینطور برای روز بعد چه کارهایی باید انجام شود. حتی تعطیلات آخر هفته هم این بالا واقعا معنی تعطیلات نمیدهد شاید حجم کارها اندکی کمتر باشد اما باز هم دستوراتی هست که باید انجام شود و برخی از سیستمها باید تعمیر شده و برنامه های آموزشی کامل شود.
حدود ساعت 6:30 عصر همه اعضا دور میزی (شبیه به میز واگنهای قطار) که در بخش روسی مدول خدمات (Service Module) نصب شده است جمع میشوند. ما چند قوطی کنسور را گرم میکنیم و برخی از غداهای خشکی را که همراه داریم به شیوه مخصوص خود با اضافه کردن آب (هیدراته کردن) آماده مصرف مینماییم. ( غذاهایی مانند سوپ ، سیب زمینی له شده ، سبزیجات) و در این هنگام است که همه، داستانهای فضایی خود را تعریف میکنند و صدای خنده ما بلند میشود.
خدمهای که مدتی طولانی در ایستگاه هستند درباره استفاده از امکانات موجود خود به طور جذابی خلاق میشوند . بعد از 6 ماه استفاده از تنها 15 نوع غذای پایهای، میشود کمی تغییرات ایجاد کرد. بدین ترتیب عذاهای جدید با اضافه کردن بعضی چیزها یا ترکیب غذاهای مختلف با هم به دست میآیند. گاه گاهی این افراد بستههایی را به همراه محمولههایی که شاتلها یا سفینههای پروگرس به مدار میآورند دریافت میکنند. این بستهها شامل برخی از خوردنیهای تازه هم هست. شما هم میتوانید تصور کنید خوردن یک سیب تازه بعد از ماهها خوردن غذای کنسروی چه مزهای دارد.
سفر به فضا برای اقامتی کوتاه یک چیز است و اقامت در آن برای حدود نصف سال چیز دیگری... شما از خانواده و دوستانتان بسیار دور هستید و به جز ایمیل و گفتگوهای کوتاه تلفنی، هیچ شانسی برای صحبت با افراد دیگر ندارید. هماکنون تنها 3 فضانورد و کیهاننورد برای اقامتهای طولانی روی عرشه ایستگاه حضور دارند اما کشورهای شریک ایستگاه در نظر دارند به زودی این تعداد را به 6 نفر افزایش دهند.
من فکر کنم از بین شما کسانی که دانشجو هستند و باید در خوابگاههای شبانهروزی اقامت کنند احساس تشابهی با این افراد کنند. البته فرق بزرگی وجودی دارد ... زمانی که شما از دست هماتاقیتان ناراحت یا خسته میشوید اتاق را ترک میکنید و مدتی قدم میزنید یا با شخص دیگری حرف میزنید یا جای دیگری میخوابید. در اینجا اگر شما هم اتاقیتان را دوست نداشته باشید ، جایی برای رفتن وجود ندارد. نزدیکترین شانس شما برای رفتن به خانه 6 ماه بعد فرا میرسد و بنابراین بهتر است در روابط شخصی خود تجدید نظر کنید.
اما این نکته را هم باید بگویم که تا چه حد از دیدن اینکه فضانوردان و کیهاننوردان چه انسانهای شگفتی هستند، متحیر شدهام. من نمیدانمآنها چطور انتخاب میشوند.شاید همه آنها مانند من از سیاره کی – پکس (K-PAX) آمده باشند. ( متاسفم اگر شما این فیلم را ندیده باشید شاید متوجه منظور من نشوید) اما آنها واقعا باهوش ، خوشقلب و شخصیتهای مهربانی هستند. همه افرادی که من در شهر ستارگان و اینجا ملاقات کردهام را میتوانم نوعی ابر بشر بنامم. من صادقانه فکر میکنم باید کاری کنیم فضانوردان وارد انتخابات ریاست جمهوری شوند ... آنها رهبران بزرگی هستند که چشماندازی استثنایی و یکتا از زمین را در ذهن دارند.
خوب هرچند که این دخترها و پسرها در ارتباط نزدیکی برای مدت 6 ماه یا بیشتر هستند اما رفتار خوبآنها همیشگی است و آنها تبدیل به دوستانی برای تمام عمر یکدیگر می شوند. این بالا زندگی آنها وابسته به این است که تا چه حدی بتوانند با هم کار کنند و با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. زمانی که شما چنین ارتباط عاطفی قوی برقرار میسازید ، نخواهید توانست رشته این محبت را در هنگام بازگشت به زمین به سادگی قطع کنید.
اگر درست فکر کنیم ، این داستان به گونهای
شبیه به داستان زمین ما است. همه ما به واسطه زندگی برروی تنها سیاره قابل
زیست منظومه شمسی به هم متصلیم ... ما جای دیگری برای رفتن نداریم حداقل
برای مدتی جای دیگری نداریم که برویم .... خوب اگر ما با هم نباشیم و همه
چیز را بزرگ کنیم و اگر زمین خود را به آشوب بکشیم ، خوب حدس بزنید که چه
اتفاقی خواهد افتاد ؟
ما ناچاریم با این واقعیت زندگی کنیم...
اغلب کیهاننوردان (فضانوردان روسیه کیهاننورد نامیده میشوند) کارآزموده انگلیسی صحبت میکنند و اغلب فضانوردان کهنهکار نیز قادرند به زبان روسی سخن گویند. موضوع جالبی که من مشاهده کردم این بود که گاهی اوقات زمانی که یک کیهاننورد سوالی را به انگلیسی میپرسد فضانورد دیگری به او به زبان روسی پاسخ میدهد. این همان موضوعی است که من آن را احترام متقابل مینامم! اگر تنها تعداد بیشتری از مردم این کار را روی زمین هم انجام میدادند ، مکانی صلحآمیزتر از آنچه هست برای زندگی داشتیم.
من مطمئنم روزهایی بوده است که یکی از این افراد روز بدی را سپری کرده و نمیتوانسته در کنار بقیه بماند، اما می دانم که در چنین شرایطی او این احساس منفی خود را به همکارانش منتقل نکرده است و بقیه نیز شرایط ذهنی او را درک کردهاند و برای او خلوت بیشتری را فراهم آوردهاند . هرچند
که اینجا تنها 1500 فوت مربع فضا وجود دارد ( در حدود اندازه یک خانه سه
خوابه ) که با چندین تن ابزار پر شده است و هیچ یک از ما 6 نفر جایی برای
رفتن نداریم ، اما ما زمان بسیار خوبی را داریم و از این موضوع لذت میبریم ... یا حداقل این احساسی است که من دارم.
تا فردا ...
نیرو پشتیبان شما باد...
انوشه انصاری، ایستگاه بینالمللی فضایی
برنامه زمانبندي بازگشت انوشه انصاري به زمين
. منبع : وبلاگ انوشه انصاري . هرچند سفر انوشه انصاری از لحظه پرتاب تا رسيدن و الحاق به ايستگاه بينالمللي فضايي (ISS) حدود دو روز به درازا انجاميد اما بازگشت وي به زمين تنها حدود 3.5 ساعت طول خواهد كشيد. امروز،
چهارشنبه 27 سپتامبر 2006، مصادف با 5 مهر 1385 مراسم رسمي تغيير فرماندهي
از پرسنل اردوي سيزدهم به خدمه اردوي چهاردهم انجام خواهد شد. سپس در روز
پنجشنبه 6 مهر 1385 ساعت 20:05 به وقت تهران، مراسم خداحافظي با دو نفر از
خدمه اردوي سيزدهم و انوشه انصاري انجام خواهد شد و پس از اينكه اين سه
نفر داخل كپسول فضايي سويوز TMA-8 جا
گرفتند، دربها بسته شده و همه چيز براي عمليات انفصال آماده خواهد شد.
مراسم خداحافظي به طور مستقيم از تلويزيون اينترنتي ناسا پخش خواهد شد. از خدمه اردوي سيزدهم، توماس ريتر (Thomas Reiter) در ايستگاه بينالمللي فضايي (ISS) باقي خواهد ماند. بازگشت وي براي ماه دسامبر برنامهريزي شده است. طبق برنامه قرار است سويوز TMA-8 در ساعت 4:40 صبح به وقت تهران از روز جمعه، 7ام مهر 1385 در صحراي قزاقستان فرود آيد. كپسول فضايي سويوز TMA-9 به عنوان وسيله بازگشت خدمه اردوي چهاردهم به كار خواهد رفت. برنامه زمانبندي بازگشت سويوز TMA-8 به شرح زير اعلام شده است: . عمليات انفصال - 3 ساعت و 23 دقيقه تا نشستن بر زمين . امیدواریم فرودي نرم و آرام در انتظار ايراندخت شجاع ما باشد. برای دیدن مستقیم مراسم خداحافظی و فرود می توانید روی لینک تلویزیون ناسا در قسمت لینک ها کلیک کنید
. تصاوير از : Soyuz Undocking & Landing @ NASA .
فرمان انفصال صادر ميشود و در پي آن چنگكها و قلابهايي كه كپسول را به ايستگاه بينالمللي فضايي متصل كرده است باز ميشوند.
. 00:03 پس از انفصال - 03:20 تا نشستن بر زمين .
قلابها باز ميشوند، كپسول از قسمت الحاق جدا ميشود و با سرعت 0.1 متر بر ثانيه از ايستگاه بينالمللي فضايي دور ميشود.
. 00:06 پس از انفصال - 03:17 تا نشستن بر زمين .
زماني كه كپسول حدوداً 20 متري ازISS دور شده است، موتورها براي 15 ثانيه روشن ميشوند.
. 02:29 پس از انفصال - 00:54 تا نشستن بر زمين .
در اين زمان كپسول فضايي سويوز حدود 19 كيلومتر از ISS دور شده است. موتورها براي 4 دقيقه و 21 ثانيه روشن ميشوند تا عمليات تغيير مدار صورت گيرد.
. 02:57 پس از انفصال - 00:26 تا نشستن بر زمين .
واحد
مداري كه در زمان بازگشت سويوز خالي است جدا ميشود و در زمان برخورد با
جو زمين به تدريج سوخته و ازبين ميرود. واحد سرويس پس از واحد مداري جدا
شده و به سرنوشت مشابهي دچار ميشود.
. 03:00 پس از انفصال - 00:23 تا نشستن بر زمين .
سرانجام
ارتفاع واحد بازگشت به 121920 متر، يعني جاييكه جو غليظ شروع ميشود،
ميرسد. در اين حالت تنها 31 دقيقه از آخرين باري كه سويوز با روشن كردن
موتورهايش، سرعت خود را كاهش داده است ميگذرد.
. 03:08 پس از انفصال - 00:15 تا نشستن بر زمين .
فرمان
رهاسازي چترها صادر ميشود. ابتدا دو چتر اوليه باز ميشوند كه در پي
خود چترهاي ترمزي را باز ميكنند. چتر ترمزي سرعت كپسول را از 230 متر بر
ثانيه به 80 متر بر ثانيه كاهش ميدهد. سپس چتر اصلي باز ميشود و سرعت
واحد بازگشت را به حدود 7 متر بر ثانيه تنزل ميدهد. ابزار كنترلي اين چتر
ابتدا به كپسول اجازه ميدهد با زاويه 30 درجه فرود آيد تا گرماي بدنه
كپسول كاهش پيدا كند و سپس زاويه نزول را به صفر درجه ميرساند.
. 03:23 پس از انفصال - تنها حدود 2 ثانيه قبل از نشستن بر زمين .
در
حالي كه كپسول حدود 80 سانتيمتر با زمين فاصله دارد، 6 موتور مينياتوري
روشن ميشوند تا سرعت برخورد را به 1.5 متر بر ثانيه كاهش دهند.
3
ساعت و 23 دقيقه پس از صدور فرمان انفصال، سايوز در ساعت 4:40 صبح روز
جمعه 7 مهر 1385 در جايي واقع در شمال شرقي پايگاه فضايي بايكنور، در
محدودهاي به قطر 30 كيلومتر بر زمين خواهد نشست.
همه ما بيصبرانه منتظر آن صبح باشكوه خواهيم بود تا شاهد قدم گذاشتن انوشه انصاري بر زمين باشيم.
محل فرود كپسول فضايي سويوز جايي در شمال شرقي پايگاه فضايي بايكنور خواهد بود.
جديدترين تصاوير از فضا، توسط انوشه انصاري
. منبع : عكسهاي انوشه انصاري از فضا . انوشه
انصاري كه كم كم به پايان سفر 10 روزه فضايي خود نزديك ميشود، عكسهاي
جديدي از آن بالا براي ما ارسال كرده است. اين تصاوير، زيبا و آموزنده
هستند. از شما دعوت ميشود اين تصاوير را ملاحظه فرماييد.

آرايه جديد خورشيدي كه توسط شاتل فضايي آتلانتيس بهISS آورده شده است .
به مكانيزم جالب باز شدن آرايه توجه فرماييد

ايران آنجنانكه انوشه از فضا ميبيند.
راستش را بخواهيد من نتوانستم تشخيص دهم كجاي ايران است!!!

ببينيد سيب من نميافتد!!!
كشفيات انوشه در ايستگاه بينالمللي فضايي تمامي ندارد

جهاني كه انوشه از اتاق خوابش ميبيند

جف ويليامز از اردوي سيزدهم (سمت چپ) و مايكل لوپز آلگريا از اردوي چهاردهم (سمت راست)
مشغول گفتگو با زمين. انوشه انصاري در ميان آن دو و در پشت سر ديده ميشود.
The NASA TV schedule for Anoushe ansari
5:40 a.m. - Expedition 14/Expedition 13/Ansari In-Flight Interviews with Russian Media (in native language) - JSC (Public and Media Channels)
6:30 a.m. - Interpreted Replay of Expedition 14/Expedition 13/Ansari In-Flight Interviews with Russian Media - JSC (Public and Media Channels)
12:15 p.m. - Expedition 14/Expedition 13 In-Flight Interviews with CBS News and Associated Press Television - JSC (Public and Media Channels)
September 26, Tuesday
12:04 p.m. - Expedition 14/Expedition 13 In-Flight Interviews with CNN Espanol and the Houston Chronicle - JSC (Public and Media Channels)
September 27, Wednesday
12:25 p.m. -Expedition 14/Expedition 13 Change of Command Ceremony - JSC (All Channels)
September 28, Thursday
2:15 p.m. - Expedition 14/Expedition 13/Ansari Farewells and Hatch Closure (hatch closure scheduled at 2:45 p.m.) - JSC (All Channels)
5:30 p.m. - Expedition 13/Ansari Undocking from the ISS Coverage (undocking scheduled at 5:54 p.m.) - JSC (All Channels)
8 p.m. - Expedition 13/Ansari Deorbit Burn and Landing Coverage (deorbit burn scheduled at 8:20 p.m.; landing scheduled at 9:10 p.m.) - JSC (All Channels)
September 29, Friday
5:30 a.m. - Expedition 13/Ansari Video B-Roll of Landing Site Activities and Welcoming Ceremony in Kustanai, Kazakhstan - JSC (All Channels)
10 a.m. -Expedition 13/Ansari Video B-Roll of Return to Chkalovsky Airbase, Star City, Russia - JSC (All Channels)
نوشته ها انوشه انصاری از ایستگاه بین المللی
جزئياتي از زندگي در فضا |
. منبع : وبلاگ انوشه انصاري .
خيليها ميخواهند بدانند چگونه در فضا حمام ميكنيم؟ چگونه دندانهايمان را مسواك ميكنيم؟ چگونه موهايمان را ميشوييم؟
خوب دوستان بايد اعتراف كنم كه رعايت بهداشت در فضا كار چندان سادهاي نيست. اينجا دوش و يا شيرآبي كه آب زلال از آن جريان داشته باشد، يافت نميشود. آب در اينجا به جاي اينكه جريان يابد، شناور ميشود. اين موضوع از شست و شو يك صحنه جنگي تمام عيار ميسازد. خوب پس لابد ميپرسيد آنهايي كه آن بالا و در فضا اقامت دارند براي شست و شوي خود چه ميكنند؟ مخصوصاً فضانورداني كه براي حدود 6 ماه در ايستگاه مستقر ميشوند. آنها راهحلي مبتكرانه براي اين كار دارند.
ما در اينجا حولههاي مرطوب، ليفهاي نم دار و حولههاي خشكي داريم كه از آنها براي تميز كردن بدنمان استفاده ميكنيم.افراد معمولاً روزي يك حوله مرطوب و چندين حوله خشك براي اين منظور به كار ميبرند. هر كسي يك بسته بهداشتي مخصوص به خود دارد كه در آن مسواك، ابزار ريشتراشي، كرم و ساير مايحتاج مورد نياز تعبيه شده است. من بسته ديك را گرفتهام كه در آن ريشتراش و كرمهاي مختلف مخصوص ريشتراشي موجود است اما لوازم آرايشي در آن پيدا نميشود!!!
مسواك زدن در فضا خود لطيفهاي ديگر است. شما نميتوانيد پس از پايان مسواك زدن دهان خود را با آب بشوييد و در انتها آب داخل دهانتان را بيرون بريزيد. در اينجا بايد در انتهاي مسواك زدن هر آنچه در دهانتان است را قورت دهيد (اوه خداي من). فضانوردان به اين كار اثر نعناي تازه ميگويند.
هيجانانگيزترين تجربه در ايستگاه بينالمللي فضايي - شايد من آن را يك تجربه ميدانم - شستشوي موهاي سر فضانوردان است. حالا من ميفهمم چرا فضانوردان موهاي خود را كوتاه ميكنند. ابتدا بايد يك كيسه حاوي آب را روي سرتان بگذاريد و بعد از اينكه گويهاي كوچك آب دور و بر سر شما آرام گرفتند با استفاده از شامپوي خشك و بسيار با ملايمت موهايتان را بشوييد. با كوچكترين حركت حسابنشدهاي قطرات گوي مانند اب به همه طرف پراكنده ميشوند. من از اين تجربه خود فيلمي گرفتهام كه به محض بازگشت به زمين در اختيار شما قرار خواهم داد.
آب در اينجا بسيار با ارزش است و دائماً بازيابي ميشود. هيچ چيز مرطوبي دور ريخته نميشود مگر اينكه در هوا تبخير شود. يك واحد هدايت و جمعآوري رطوبت موجود در هوا دائماً بخار آب موجود در هوا را جمعآوري و پالايش ميكند تا مجدداً مورد استفاده قرار گيرد. اين موضوع حتي لباسهاي ورزشي فضانوردان را بعد از تمرينات ورزشي نيز شامل ميشود. يك بار فضانوردي به من گفته بود كه "فضانوردان خيلي به هم نزديك هستند و مانند خواهران و برادران يكديگر ميباشند. آنقدر نزديك و صميمي كه عرق يكديگر را نيز مينوشند." حالا من معني واقعي اين حرف را ميفهمم.
اينجا در ايستگاه بينالمللي فضايي تجهيزات ورزشي زيادي وجود دارند. براي مثال يك چرخ افقي كه بايد به زحمت آن را چرخاند و دوچرخه ثابتي كه چشمانداز بسيار بديعي به زمين دارد، در بخش روسي ايستگاه مستقر است. پارهاي تجهيزات مقاومتي و يك دوچرخه ثابت ديگر نيز در بخش آمريكايي ايستگاه فضايي موجود است.
فضانوردان و كيهاننوردان هر روزه و گاهي اوقات دو بار در روز به تمرينات ورزشي ميپردازند تا از اثرات مخرب بيوزني بر ماهيچهها و استخوانهاي خود بكاهند. شايد شما ندانيد كه اگر انساني براي مدتي طولاني در شرايط بيوزني اقامت كند، از آنجا كه براي جابجا شدن و يا جابجا كردن لوازم به نيروي زيادي احتياج ندارد، ماهيچههاي او شروع به آب رفتن و چروك خوردن ميكنند. وزني وجود ندارد و بنابراين شما براي جا به جا كردن احتياج به صرف انرژي نداريد. همچنين بدن شروع به دفع كلسيم ميكند و فضانوردان به پوكي استخوان مبتلا ميشوند.
يك ضربالمثل قديمي ميگويد كه شما نميتوانيد هم كيكتان را نگه داريد و هم آن را بخوريد. من فكر ميكنم براي رسيدن به تمام زيباييها و هيجانات يك سفر فضايي بايد بهاي آن را نيز پرداخت كرد. مطمئناً يكي از شما كه مشغول خواندن اين مقاله هستيد، زيستشناس و يا پزشكي ميباشيد كه با مطالعه و بررسي قادر به كاهش چنين اثراتي بر بدن انسان هستيد. در آن صورت ما ميتوانيم به سفرهاي فضايي اينده خود به مريخ و يا ساير سيارات منظومه شمسي اميدوار باشيم و دامنه تحقيقات خود را به خارج از مرزهاي منظومه خورشيدي بكشيم.
انوشه انصاري، ايستگاه بينالمللي فضايي
ماجراي سفر به آن بالا
الان
ساعت 11:30 به وقت گرینویچ (15:00 به وقت تهران) است. به نظر می رسد که
اولین نوشته من از فضا در ان پایین منتشر شده است . جالب است مگر نه ؟ ابتدا
اجازه دهید قدری از شرایط زندگی در اینجا برایتان بگویم. ما در اینجا به
ایمیل آنلاین دسترسی نداریم. سیستم دریافت و ارسال نامه های الکترونیک ما
به صورت مخزنی انجام میشود. به این مفهوم که اطلاعات در جایی ذخیره شده و
سه بار در روز ارسال و دریافت میگردند. من تمام تلاشم را به کار میبرم
تا حداقل یک بار ایمیلهایم را چک کنم و پاسخهای لازم را ارسال نمایم. من
در اینجا به مرورگر اينترنتي نیز دسترسی ندارم و نمیتوانم آنچه برایم
یادداشت میکنید را بخوانم. من تنها پاره ای از یاداشتها و پرسشهای شما را
از طریق پست الکترونیک دریافت میکنم و فهمیدهام که خیلیها برای من
آرزوهای قشنگی کرده اند و جملات زیبایی برای من نوشتهاند. شما نمیتوانید
تصور کنید که من چقدر از دریافت این کلمات زيبا، شاد و سرافراز میشوم. هر
بار پیامی را میخوانم که در آن شخصی از برانگیخته شدن و پویا شدن خود برای
تعقیب رویاهایش سخن رانده است از شادی در پوست خود نمیگنجم. سرتاسر
چهرهام از اشک پوشانده میشود وقتی میفهمم دختری در مشهد من را دیده و
مشتاق شده که روزی فضانورد شود. من
مطمئنم که همه شما میتوانید رؤیاهای خود را تحقق بخشید اگر آن را از
اعماق قلبتان بخواهید و برای آن به سختی تلاش کنید و حاضر به فداکاری در
راه آن باشید. خوب حالا که به قدر کافی از آرزوهایمان گفتیم، بد نیست همانطور که قول داده بودم، قدری درباره شرايط سفر به اين بالا صحبت کنیم. در سکوی پرتاب من یک قرص بیماری حرکت (Motion Sickness)
خورده بودم که خیلی به دردم خورد و مفید واقع شد.به خاطر همان قرص کوچک
بود که وقتی در مدار قرار گرفتیم، من قادر بودم با خیال راحت به دنیایی که
در اطراف من در حال چرخش بود نگاه کنم. البته درست این است که ما در حال
چرخش به دور آنها بودیم. معمولاً به شما توصیه میشود که روز اول این کار
را نکنید چون امکان دارد باعث تهوع شود. اما خوب من که نمیتوانستم مقاومت
کنم. من خیلی خوب
بودم و قبل از اینکه برای خواب آماده شوم حتی مقداری شیرینی و کلوچه برای
شام خوردم. زمان ما به عقب رفته بود و بنابراین طبق برنامه ریزی ما باید
طبق ساعت سفینه, شش بعدازظهر میخوابیدیم و 3 صبح برمیخواستیم (زمان
استاندارد داخل کپسول فضایی و ISS به وقت گرینویچ میباشد که حدود 6 ساعت عقبتر از زمان رسمی بایکنور است). شب اول به قدری خسته بودیم که اصلاً از اینکه زود بخوابیم ناراحت نشدیم. آه فراموش کردم یادآوری کنم که وقتی کپسول سویوز
در مدار قرار میگیرد تا ایستگاه فضایی را تعقیب کند، دائماً به دور خودش
میچرخد (برای اینکه صفحات خورشیدی کپسول دائماً رو به خورشید باشد سفینه
با سرعت زاویه ای حدود 2 درجه بر ثانیه به دور خودش میچرخد. محور چرخش
عمود بر طول موشک و به موازات صفحات خورشیدی است) برای رسیدن به ایستگاه
بین المللی حدود 48 ساعت در راه بودیم. حالا من میفهمم که چرا ما آنقدر تمرینات وحشتناک صندلی چرخان را انجام میدادیم. میشا
(دوستان ميخائيل تيورين او را به اين نام ميخوانند) به ما گفت که اگر
کیسه خوابهایمان را از سقف کپسول اقامتمان آویزان کنیم و سرمان را در
نزدیکی دریچه انتهایی آن قرار دهیم راحت تر خواهیم بود چرا که به مرکز
چرخش نزدیکتر خواهیم بود و احساس دوران کمتری خواهیم داشت. خوب من هم به
راهنمایی میشا عمل کردم و کیسه خوابم را به صورت واژگون آویزان نمودم و در
کیسه خودم خوابیدم . لوپز هم کیسه خود را از سمت دیگر سقف آویزان کرد و
مشابه من در آن خوابید. میشا هم به کپسول بازگشت رفت و آنجا خوابید. من
توانستم iPod خود را درون کیسه خوابم مستقر کنم و بدین ترتیب اردوی شادی
آوری برای خود ترتیب دادم. هدفونهای خود را زدم و درون کیسه خفاشی خود به
خواب رفتم . من نمیدانستم چه واکنشی در برابر این طرز خوابیدن بروز خواهم
داد . در آن شرايط شما با هیچ سطحی تماس ندارید. پیش ازآن گمان می کردم
این موضوع باید خیلی ناشناس باشد اما من این طرز خوابیدن را دوست داشتم در
واقع باعث آرامش من میشد. مثل این بود که روی سطح یک دریاچه شناورم. همه
چیز خیلی خوب بود. صبح روز بعد زمانی که بیدار شدم بسیار هیجان زده بودم.
من به سرعت از کیسه خوابم بیرون لغزیدم و د رحالیکه سرم به سمت قسمت فرود
فضاپیما بود مشغول شنا در اطراف شدم . به محض اینکه متوقف شدم متوجه شدم
که این کارم ایده خوبی نبوده است چرا که من باعث شده بودم تمام محتویات
بدن و معده ام به رقص درآیند ... من
ایستادم و سعی کردم تا حرکاتم را به حداقل کاهش دهم از آن لحظه به بعد
بیشتر شبیه به یک مومیایی شده بودم . من تنها حرکات بسیار نرم و کوچکی را
انجام می دادم و حتی همین حرکات هم باعث می شد تا احساس ناراحتی کنم.
فراتر از این موضوع من به دو عارضه دیگر فضازدگی نیز دچار شده بودم .
اولین آنها دردی در قسمت کمر بود. این موضوع به دلیل آن است که کمر شما
تحت فشار قرار نمیگیرد و جریان مواد بین مهرهها باعث میشود که شما
قدتتان بلندتر شود. البته من از اینکه قدم بلند شود خوشحال بودم اما درد
همراه این اتفاق چندان خوش آیند نبود. بدین
ترتیب من در كپسول فضايي سايوز با سردردی وحشتناك و درد آزاردهندهای در
ناحیه کمر و همینطور حالت تهوع مواجه شدم . با خودم میگفتم این شروع خوبی
نیست و نکند که در تمام مدت سفر با این حالت مواجه باشم . بعد از اینکه
چند بار دچار تهوع شدم تصمیم گرفتم از تزریق دارو استفاده کنم. در
بسته جراحی داخل سفینه آمپولهایی برای حالت فضازدگی وجود دارد که در
شرایط اضطراری باید به کار گرفته شوند و به نظر میرسید که شرايط اضطراري
در مورد من واقعاً صدق ميكند. بنابراین از مایک و میشا خواستم که این
دارو را به من تزریق کنند. آنها بر مبنای دستورات و راهنماییهایی که به
انها ارایه شده بود، مشورت کردند و تصمیم گرفتند نصف دوز دارو را به من
تزریق کنند. مایک سرنگ را اماده کرد و میشا هم آن را تزریق نمود. هر دو
آنها خیلی نگران من بودند و تلاش ميكردند كاري انجام دهند تا من زودتر
بهبود يابم. من از اینکه نخستین روز پرواز آنها با سایوز را خراب میکردم
احساس بسیار بدی داشتم. از
زمان تزریق دارو تا زمانی که به خواب بروم خیلی طول نکشید . میشا کیسه
خوابم را آماده کرد. این بار از من خواستند که در فضایی کوجکتر بخوابم
برای همین در شرایطی مثل یک جنین قرار گرفتم و دست و پایم را جمع کردم .
به نظر میرسید این شرایط کمک کند تادرد کمر من تا حد زیادی بهبود پیدا
کند. در نهایت میشا پیشنهاد کرد تا من سرم را به یکی از بستههای
محمولههایی که حمل می کردیم فشار دهم تا به کاهش سردردم کمک کند. من در
کیسه خوابم چرخیدم تا سرم در وضعیت مقابل بسته ها قرار گیرد و اکثر روز را
خوابیدم. من گه گاه چشمانم را باز میکردم و میشا و مایک را می دیدم که
اطراف من در حال حرکت بودند آنها چندین بار از من خواستند تا چیزی بخورم
یا اگر چیزی می خواهم به آنها بگویم. همینطور نبض مرا بررسی میکردند تا
مطمئن شومند وضعیت من بدتر نمیشود. من واقعاً
برای رسیدن به ایستگاه بیحوصله شده بودم. بعضی وقتها فکر میکردم با ورود
به ایستگاه وضعم بهتر خواهد شد اما همه به من گفته بودند زمانی که برای
بار اول وارد ایستگاه شوی احساس بدی خواهی داشت چرا که از یک محوطه کوچک
به محیطی بزرگتر وارد میشوی. این موضوع برایم مهم نبود و فقط می خواستم
از محفظه خفاش مانندم خارج شوم و به محوطه ای روشنتر و بزرگتر وارد شوم.
میشا به من گفت باید لباسم را برای الحاق به ایستگاه به تن کنم . به همین
جهت بلافاصله بعد از اینکه تزریقم را انجام دادم آنها کمکم کردند تا لباس
فضاییم را به تن کنم و در صندلی خودم محکم شوم. عملیات
الحاق مدت طولانی به طول انجامید. بعد از الحاق آزمایش نشت دریچههای
الحاقی انجام شد تا از اینکه هیچ نشتی وجود ندارد مطمئن شویم. این کار
معمولا نزدیک به 2 ساعت طول میکشد در حالیکه مایک و میشا درگیر تدارک
عملیات الحاق بودند من هم چرت میزدم. من در هنگامی که مشغول نزدیک شدن به
ایستگاه بودیم بیدار شدم. من شاهد این بودم که چگونه سانتیمتر به سانتیمتر
به ایستگاه نزدیک میشویم. هر اینچی که به ایستگاه نزدیکتر میشدیم من هم
بهتر میشدم تا اینکه سرانجام ما کاملاً به ایستگاه متصل شدیم. بعد از
مدتی تصمیم گرفتم از جای خود بلند شوم و لباس فضاییم را درآورم. می
دانستم که هنگام ورود ما به ایستگاه دوربینها آنجا هستند و من نباید شبیه
به یک سگ مریض به نظر بیايم. زمانی که لباسم را درآوردم احساس بسیار بهتری پیدا کردم . حتی گرسنهام شد و کمی شیرینی خوردم. زمان
به آهستگی سپری میشد اما سرانجام وقت آن رسید و ما برای باز کردن دریچه
آماده شدیم. مایک و میشا به من گفتند نزدیکتر بیام و نفس عمیقی بکشم چرا
که برای اولین بار رایحه فضا را احساس خواهم کرد. انوشه انصاري
من
دارم تصور می کنم که در آن موقع وضعیت ما درون کیسه خواب شبیه به چه بوده
است و تنها چیزی که یادم می آید خفاشهایی است که از سقف غارها به صورت سر
و ته آویزان میشوند. خوب ما هم اینجا در غار کوچک خودمان میان زمین و
ایستگاه بین المللی فضایی شناور بودیم.
من تصمیم داشتم که در شرایط
سلامتی کامل باشم و به همین دلیل پیش ازانکه بخوابم یک قرص دیگر خوردم.
این قرص ها در عین حال خواب آور هم هستند و من گمان میکنم که توانست کمک
کند تا زودتر به خواب بروم.
عارضه دوم هجوم خون به مغز بود
به دلیل اینکه در شرایط بی وزنی گرانشی وجود ندارد که کمک کند تا خونی که
قلب شما آن را پمپاژ می کند به سمت پاهای شما حرکت کند، این خون در قسمت
سر انباشته میشود و شما دچار سر درد میشوید . این احساس شبیه به حالتی
است که برای مدتی طولانی پشتک بزنید و برروی سر خود بایستید.
به هر حال دومین بامداد در حالی
بیدار شدم که حالم کمی بهتر شده بود اما هنوز آن قدر خوب نشده بودم که
بتوانم چیزی بخورم یا به اطراف حرکت کنم. . به همین دلیل تصمیم گرفتم یک
تزریق دیگر انجام دهم. و این بار میشا و مایک با مشورت و همفکری پزشک
پرواز یک دوز کامل دارو را به من تزریق کردند.
من واقعا از خودم ناامید
شده بودم .... من همیشه آرزو داشتم که در فضا باشم و حالا که اینجا بودم
حالم اینقدر بد بود که حتی نمی توانستم از پنجره ، بیرون را نگاه کنم . به
خودم گفتم این یاوه گویی را بس کن ... تو قویتر از این حرفها هستی ، خودت
را جمع و جور کن . همه این اوضاع در ذهن تو است و تو می توانی آن را متوقف
کنی ...
. منبع : NASA TV .
آنها میگفتند که این
بویی کاملاً ویژه و استثنایی است. به محض اینکه آنها دریچه کپسول سایوز را
باز کردند من بوی فضا را استشمام کردم ... خیلی بیگانه و عجیب بود. چیزی
شبیه نوعی شیرینی بادامی. من به آنها گفتم این بو شبیه بوی پخت و پز است.
هر دو آنها با تعجب به من نگاه کردند و با هم پرسیدند پخت و پز؟
من پاسخ دادم: بله .... شبیه چیزی که روی حرارات قرار دارد ... نمی دانم چطور توضیح بدم.
در
این هنگام جف و پاشا آماده بودند تا دریچه دیگر متصل به ایستگاه را باز
کنند و ورود ما به ایستگاه را خوش آمد گویند. ... به محض انکه من قدم در
ایستگاه فضایی گذاشتم مثل این بود که وارد خانه ام شده ام ..من 100% خوب
شدم و به زحمت میتوانستم جلوی خنده خودم را بگیرم ... غیر قابل باور
بود.. من این را به حساب سرنوشت میگذارم ... من سرانجام در خانه بودم و
بقیه ماجرارا احتمالا شما از طریق NASA TV دیده اید.
تا مطلب بعدی ... روز خوب و آرامی داشته باشید..
سخنان حکیمانه !!
- مردم برای آنچه ندارند مساوات می طلبند اما حاضر نیستند آنچه را که خود دارند تقسیم کند
- هنگامی که صحبت از پول است همه مردم جهان یک مذهب مشترک پیدا می کنند
ولتر
سلام به جهان !!
... اینجا سیاره زیبایی است که بخشنده است. در زیر شعاع گرم خورشید ... سرشار از صلح ... سرشار از زندگی ... نه نشانه ای از جنگ و نه نشانه ای از مرزها و نه نشانه ای از مصیبت ها ،فقط زیبایی...
انوشه انصاری در نخستین روز اقامت در ایستگاه بینالمللی فضایی، وبلاگ خود را از فضا به روز کرد تا برای همیشه نامش به عنوان اولین وبلاگ نویس فضایی در تاریخ اینترنت و فضا ثبت شود. اینک برای اولین بار وبلاگی وجود دارد که انسانی از فراسوی زمین آنرا مینویسد .
انوشه در اولین پست خود از فضا و پس از مرور خاطرات پروازش مینویسد: «بالاخره از پنجره بیرون را نگاه کردم و نفسم در سینه حبس شد، اینجا زمین زیبایی است که با مهربانی زیر انوار گرم خورشید به دور خود میچرخد... چقدر در آرامش است، نه جنگی،... نه مرزی،... نه بد و زشتی... فقط زیبایی مطلق از اینجا دیده میشود.»
در حالیکه انوشه انصاری این مطالب را در وبلاگ خود مینوشت حدود 600 نفر از علاقمندان او در تهران و در فرهنگسرای ارسباران در سمیناری که ماهنامه نجوم و پژوهشگاه هوافضا برگزار کرده بودند گردهم آمدند تا به نخستین فضانورد ایرانی ادای احترام کنند. استقبال از این برنامه به حدی بود که عده بیشماری از شرکتةکنندگان در پشت دربها به شنیدن آنچه از بلندگوها پخش میشد بسنده کرده بودند. خبرگزاری رویترز نیز ساعتی بعد تصاویر این نشست علمی را بر خروجی تلکس خود قرار داد تا مردم جهان شاهد احترام ایرانیان به هوطن خود باشند.
اینک انوشه انصاری در مدار، بخش دیگری از فعالیت خود را که آشنا ساختن نسل جوان با اهمیت فضا است، آغاز کرده است. او در ارتباط بیسیم با مراکز آموزشی سراسر دنیا سعی دارد مشوق نسل جدیدی از محققان باشد که آینده عصر فضا را تضمین کنند و تلاششان برای حفاظت از سیاره آبی رنگ زمین باشد.
و این متن آپدیت شده وبلاگ او از ایستگاه فضایی بین المللی :

. منبع : وبلاگ انوشه انصاري .
سرانجام اینجا هستم... سفری طولانی و لی بسیار با ارزش بود ... پس بگذارید از اول شروع کنم. روز (پرتاب) در بایکونور برای ما بسیار زود شروع شد. ما ساعت 1 بامداد از خواب بلند شدیم و صبحانه مختصری خوردیم و نوشیدنی مختصری نوشيديم. پس از آن لباس سرتاسری سفید رنگی را که باید زیر لباس فضایی خود می پوشیدیم به تن کردیم تا به محل پرواز برویم.
اين تصوير از تلويزيون اينترنتي ناسا برداشته شده است. | دعای مختصری کردیم و هنگامیکه اتاقهایمان را ترک میکردیم برروی در اتاقهایمان امضا کردیم. این رسمی است که از زمان یوری گاگارین باب شده است. آنها ميگفتند که روز بعد از پرواز يوري، زمانی که خدمتکار برای تمیز کردن اتاق او آمده بود، سعي در تمیز کردن امضاي تاريخي اولين فضانورد جهان کرده بود که جلوی او را گرفته بودند. به هر حال امضای من هم اکنون در کنار گرگ اولسن ، سومین فضاگرد تاریخ و مارکوس پانتس، نخستین فضانورد برزیلی حک شده است. قبل از ترک اتاق با مادربزرگم تماس گرفتم، چون او اینجا در بایکونور نیست و او برای من آرزوی موفقیت و بازگشتي امن کرد. |
قبل از ترک اتاق با مادربزرگم تماس گرفتم، چون او اینجا در بایکونور نیست و او برای من آرزوی موفقیت و بازگشتي امن کرد.بعد از آن آماده شدیم تا سوار اتوبوسی بشیم که ما را از هتل مرکز فضایی به محل پرتاب می رساند. از در هتل تا اتوبوس پیاده روی کوتاهی داشتیم . در هر 2 طرف بستگان، دوستان و روزنامه نگاران مشغول عکس انداختن و فیلم برداری بودند. در زیر نو ر دوربین ها من توانستم همه اعضا خانواده ام را که برای پرتاب آمده بودند را ببینم.
آنها در آن ساعات ابتدایی صبح آنجا آمده بودند تا آغاز سفر بزرگ مرا ببینند.مادرم گریه می کرد و بقیه هم سعی می کردند تا نگرانی خود را بروز ندهند.ما سوار اتوبوس شدیم و راه خود را به سوی محل پرتاب پیش گرفتیم . در تمام این ساعات به طرز عجیبی آرام بودم . قبلا گمان می کردم در صبح روز پرتاب بسیار عصبی باشم اما برایم تعجب برانگیز بود که هیچ وحشت یا نگرانی را احساس نمی کردم.
ما به ساختمانی که باید برای پرواز آماده می شدیم منتقل شدیم و به اتاق مخصوص پوشیدن لباس های فضاییمان شدیم.یک به یک وارد اتاق شدیم. ابتدا میشا تورین فبعد مایکل لوپز و سپس من وارد اتاق شدیم.بعد از اینکه هر سه نفر لباسهایمان را پوشیدیم وارد اتاقی با دیوار شیشه ای شدیم که مقامات آخرین تاییدیه ها را اعلام کنند و همینطور آخرین بررسیها در خصوص لباسهایمان را انجام دادیم. در سوی دیگر دیوار شیشه ای ، مادرم، خواهرم آتوسا و همسرم حمید حضور داشتند و در ردیف جلو نشسته بودند. همینطور خانواده میشا و مایکل هم حضور داشتند اتاق پر از خبرنگاران بود و مدتی انجا نشستیم و سعی کردیم با زبان اشاره با خانواده هایمان که گروه گروه وارد اتاق می شدند و انرا برای گروه بعدی ترک می کردند صحبت کنیم. فکر کنم وضع ما خیلی خنده دار شده بود چرا که با آن لباسها ی عجیب داشتیم با حرکات دست و بدن سعی می کردیم صحبت کنیم...
ما آزمون نشت لباس را پشت سر گذاشتیم و مقامات وضع را برای رفتن مناسب اعلام کردند. ما دوباره به سوی اتوبوس همراهی شدیم در حالیکه مردم و خبرنگاران ما را در بر گرفته بودند. رسم دیگر توقفی کوتاه در برابر اتوبوس برای پسرها بود که گویا این رسم هم از زمان گاگارین باب شده است. خوشبختانه من در این آزمون و تجربه حضور نداشتم و فقط به شکل ذهنی گروه را همراهی کردم.
ما در پای راکت ایستادیم و قدم برروی پله های کوچکی گذاشتیم که ما را به سوی آسانسور کوچکی که ظرفیت 3 نفر را داشت هدایت می کرد. ما سوار شدیم و به قسمت بالایی رفتیم که وارد کپسول شویم ما بعد از گذر از یک مدخل چادری وارد مدول مسکونی کپسول فضايي سايوز شدیم .
من پیشاپیش بقیه وارد شدم و هنوز بسیار آرام بودم. هیجان زده ولی بسیار آرام. فکر کنم ضربان قلبم هیچ وقت از مرز 100 بار در دقیقه نگذشت ( در شرایط عادی حدود 80 بار در دقیقه می زند) . لبخندی بر چهره من حک شده بود. من نشستم و تسمهها و کمربندها را بستم.لوپز بعد از من وارد شد و در فضای کوچک خود نشست و سرانجام میشا تورین وارد شد. آن هنگام هنوز 2 ساعت با زمان پرتاب فاصله داشتیم و مجموعهای از کارها و بررسیها باید در این مدت انجام می شد.
من تنها 3 مسؤلیت کوچک بر عهده داشتم. روشن کردن شیر انقباضی و انتقال آن بین اتاق سکونت و مدول فرود، باز و بسته کردن شیر پمپ اکسیژن در صورت نیاز (وظیفه مهم و دوست داشتنی) و در اختیار قرار دادن فایلهای داده های پروازی که در نزدیکی من قرار داشت. خوشبختانه چندان پیچیده نبود و من توانستم کارها را بر مبنای نیاز انجام دهم.من تمام مراحل کارهای آنها را قدم به قدم دنبال می کردم و یادداشتهای شخصی را در حاشیه کتابم زمانی که فرصتی میشد، مینوشتم. سرانجام آن لحظه فرا رسید، شمارش معکوس آغاز شد. لوپز، میشا و من دستهایمان را روی هم گذاشتیم و گفتیم ما اینجا اماده رفتنیم.
من خدا را شکر می کردم که کمکم کرد تا رؤیایم به واقعیت بدل گردد و به خاطر همه چیزهایی که به من ارزانی کرده است. من از او خواستم که در قلب همه عشق را قرار دهد و صلح را برای این مخلوق زیبایی که زمین می خوانیمش به ارمغان اورد.
5... 4 ... 3 .... واقعا دارم می رم ... 2 ... حمید دوستت دارم .... 1 ... و پرتابی آرام
![]() | زمانی که پرتاب سایوز TMA-8 را می دیدم هیچگاه فکر نمی کردم درون کپسول این قدر آرام باشد ... شبیه به بلند شدن یک هواپیما بود – سپس فشار G به ملایمت آغاز شد. من فکر میکنم در نهایت حدود 2 یا 3 برابر فشار طبیعی را تجربه کردیم. بعد از آن مرحله جدا شدن و رها شدن محافظ کپسول اتفاق افتاد. هنوز همه چیز بسیار روان بود. پرتویی از نور کپسول را روشن کرد و قلب مرا گرم می کرد . فکر کنم ان موقع داشتم با صدای بلند می خندیدم. لذتی که در قلب خود احساس می کردم وصف ناپذیر بود ... جدا شدن آخرین طبقه برای من بسیا رقابل توجه بود و سپس بی وزنی ... احساس خوشایندی از آزادی که لبخندی را بر چهره همگان نشاند. من به آهستگی از صندلیم بلند شدم و به خندیدن ادامه دادم. من نمی توانستم باور کنم .... صادقانه بگویم همه چیز هنوز برایم مثل یک رؤیا است. به دلیل اینکه با تسمه های ایمنی محکم بسته شده بودیم من نمی توانستم بیرون را ببینم سرانجام زمانی که در مدار مستقر شدیم توانستیم کلاهخود خود را بالا بزنیم وکمربندها را شل کنیم. |
لوپز دستکش را بیرون آورد و دستکش شروع به شنا کردن درون کابین کرد من نمیتوانستم در تمام اینمدت از لبخند زدن و خندیدن جلوگیری کنم... سرانجام توانستم نگاهی به بیرون بیاندازم و برای نخستین بار زمین را ببینم ... اشک بر چهره من روانه شد . من نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم ... حتی فکر کردن به آن صحنه بازهم اشکهای مرا روانه می سازد . اینجا سیاره زیبایی است که بخشنده است. در زیر شعاع گرم خورشید ... سرشار از صلح ... سرشار از زندگی ... نه نشانه ای از جنگ و نه نشانه ای از مرزها و نه نشانه ای از مصیبت ها ،فقط زیبایی...
چقدر دوست دارم همه بتوانند چنین تجربهای داشته باشند و آن را در قلب خود احساس کنند. به خصوص آنهایی که در رأس حکومتهای جهان قرار دارند. شاید این تجربه به همه آنها چشمانداز جدیدی بدهد و کمک کند تا صلح را برای جهان به ارمغان آورند.
فکر کنم برای الان کافی باشد ... من باید از گشت و گذار در اینجا براتون بنویسم ... الان باید کمی غذای فضایی بخورم و در دور مداری بعدی دوباره به شما خواهم رسید. هم اکنون بر فراز اقیانوس آرام و به سوی مکزیکو در حال حرکتیم.
انوشه انصاري از ايستگاه بينالمللي فضايي





















