بچه های با حال حسابداری پیام نور نجف آباد

 

 روزي روزگاري ايتاليا روزگاري در ايتاليا ( روزهاي رنسانس )فئودالها و پاپها، عاشقان و عارفان را ميان ميدانها مي سوزاندند . روزهاي روز ، كه سالهاي سال ، عشق را زير كهنه لحافهاي هيولاني خفه كردند و زن را در پيچاپيچ سردابهاي بي پنجره پوساندند ؛ تا عشق در پس تاريكي ها فراموش شد ؛ آنقدر كه پسران شرم كردند به سرخابهاي گونه مادرانشان خيره شوند و سينه دختران منجمد شد ؛ فسرد ! از بس كه حرارت آغوش پدر را نديد؛ كه گناه شده بود- هر دست نوازشگري ، هر آغوش گرمي هر وصالي و چه سالها و سالها گذشت كه خواهر ، مردانگي شانه هاي برادر را حس نكرد و برادر رازهايش را در گوش خواهر نگفت و شوهر زن را نبوسيد كه كفر شده بود كه كفر شده بود فرياد ... كه كفر شده بود --- دخترهمسايه چشمهايش قهواي بود ، مي خواست با پسرك برود ماست بخرد اما مادر با ترديد ميگفت : نه ، شايد بقال هم مزدور باشد ! و عشق جرم بود حتي به خدا سالها سالها سالها ! و ناگهان آزادي !وچه ناگهان فنري كه سالها فشارش داده بودند ، ناگهان رها كردند و پريد ، پريد و رفت تا ناكجاها ...پنجره ها باز شد ، ماست فروشي ها شلوغ شد .

   + بچه های باحال ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()