بچه های با حال حسابداری پیام نور نجف آباد

ماجراي بازگشت به زمين

تاریخ بار دیگر در یکی از فرازهای مهم خود نام یکی از ایرانیان را بر تارک خود ثبت کرد. نه فقط به این دلیل که نخستین فضاگرد زن، نخستین ایرانی عازم فضا و نخستین بانوی مسلمان عازم مدار زمین بود که انوشه کاری کرد که هیچ توریست فضایی نکرده بود برخلاف عقیده برخی، او این موفقیت را نه به راحتی که در محیط سرشار از رقابت غرب به دست آورد و ثابت کرد می‌شود حتی در میان غولها رشد کرد. اینک نوبت دیگران است که رؤیای بزرگ خود را تجسم کنند و با عمل خود الهام بخش دیگران و دگرگون کننده جهانی باشند که درآن زندگي می‌کنند. اما فراتز از همه دست‌آوردهای علمی انوشه، شاید بتوان این جمله انوشه را بهترين دست‌آورد سفر او ناميد:

« از اینجا نمي‌توان هیچ مرز، خشونتي و بدي روی زمین دید، همه چیز در این سیاره آبی، زیبا و زنده به نظر می‌رسد. ای کاش همه این منظره را می‌دیدند و در حفظ این زیبایی می‌کوشیدند.»


و اینک داستان فرود به قلم انوشه :

من به زمين زيبايمان بازگشتم و جا دارد همين جا  به خاطر دعاها و پيامهاي مثبتتان از همه شما تشكر كنم. من تا چند روز آينده در شهرك ستارگان (Star City) قرنطينه هستم و بعد از آن به  آمريكا باز خواهم گشت تا فصل جديدي از فعاليتهاي بنياد جايزه  X  را با تمركز بر ژنتيك آغاز نمايم.

من گفته بودم كه آرام خواهم گرفت و فعاليتهاي خود را محدود خواهم كرد اما فكر كردم بهتر است تا خاطراتم از بازگشت به زمين تازه و شفاف است، آنها را براي شما بنويسم.

در 28 سپتامبر، برنامه زمان‌بندي ما در ISS قدري شيفت پيدا كرد. ما هميشه ساعت 4:00 صبح (به وقت بين‌المللي) از خواب برمي‌خواستيم اما آن روز مي‌بايستي ساعت 9 صبح بيدار مي‌شديم. قطعاً مي‌دانيد كه آن روز آخرين روز اقامت من در ايستگاه بين‌المللي فضايي بود و من نمي‌خواستم لحظاتم را با خوابيدن از دست دهم اما خستگي بر من چيره شد و من اجباراً 4 ساعتي را چُرت زدم.

من ساعت 5:00 صبح از خواب برخاستم و آماده شدم تا آخرين موضوعي را كه در ليست كارهايم ثبت شده بود را انجام دهم. من مي‌بايستي فيلمي از آزمايشهاي مختلف به منظور آموزشي تهيه مي‌كردم. مابقي روز را به تماشاي دنيايي كه زير پايم در حال گذر بود و غوطه‌ور شدن در شرايط بي‌وزني گذراندم.

روز بسيار سختي بود و از لحظه‌اي كه چشم گشودم دلم به شدت شور مي‌زد. نمي‌توانم بگويم چرا، مي‌دانم كه از فرود نمي‌ترسيدم... پس چه چيزي چنين سخت من را نگران كرده بود؟ حس خوبي نبود. حس شخصي را داشتم كه در آستانه سفري طولاني قرار دارد و بايد همه كساني را كه دوستشان دارد ترك كند و نمي‌داند كه چه زماني دوباره به وطن خود باز خواهد گشت... اين حس دقيقاً مانند وقتي است كه من ايران را ترك مي‌كردم.

قلبم در دهانم بود و من نمي‌توانستم خود را آرام كنم. من هرگاه عصبي مي‌شوم شروع به خوردن مي‌كنم. آنجا هم همين اتفاق افتاد و قبل از اينكه كسي از خواب بيدار شود، من ظرف مخصوص خوراكيها را براي پيدا كردن چيزي جهت خوردن حسابي جستجوكردم.  ساعت 5:30 صبح بود و ميشا (ميخائيل تيورين) از سر لطف به من پيشنهاد كرد كه ساعت 7:00 براي فيلم‌برداري  به من كمك كند... من يك ساعت و نيم وقت داشتم كه خودم را با خوردن بكشم. پس به خوردن ادامه دادم... كورن‌فلكس... كلوچه... ميوه خشك... قهوه... مغز بادام... شكلات... خوب خوب... به نظر مي‌رسيد اگر من همانطور به خوردن ادامه مي‌دادم، 8 ساعت نشستن مداوم روي صندلي كپسول بازگشت، برايم  به مشكلي اساسي برايم تبديل مي‌شد.

هنوز همه خوابيده بودند، بنابراين من به كنار پنجره رفتم و مفصل به منظره زيباي غلتيدن زمين در آن پايين نگاه كردم.

زمين زنده به نظر مي‌آمد... به قدري با جذابيت و فريبايي خود من را تحت تأثير قرار داد كه ديگر از ترك فضا ناراحت نبودم. به طرزي باورنكردني احساس مي‌كردم كه سرشار از انرژي مثبت شده‌ام، شايد اين همان نيرويي بود كه شما برايم مي‌فرستاديد.

هر چه كه بود، مرا كاملاً آرام كرد. من به خوبي مي‌توانستم گرماي گوي سفيد و آبي جو زمين را احساس كنم و بدينسان قلبم آرام گرفت. در آن حال يك رسم باستاني ايراني را به خاطر آوردم... در آخرين چهارشنبه هر سال، ايرانيها مراسم ويژه‌اي دارند كه به واسطه آن آمدن سال نو را جشن مي‌گيرند. آنها كپه‌هاي كوچكي از بته‌هاي صحرايي را در رديفي چيده و آتش مي‌زنند و سپس از روي آنها مي‌پرند. بله! درست شنيديد، از روي آتش مي‌پرند. حق با شماست و اين كار چندان امن به نظر نمي‌رسد اما رسمي كهن است كه از زمانهاي دور مرسوم بوده و تا به امروز زنده نگه داشته شده است. من فكر مي‌كنم اين مراسم معادل مراسم آتش‌بازي (در غرب) است.

در هر حال زماني كه آنها از روي آتش مي‌پرند، شعري مي‌خوانند كه مضمون كلي آن عبارت است از" رنگ زرد من براي تو و رنگ سرخ تو براي من" به اين ترتيب آنها از آتش مي‌خواهند كه تمام بيماريها، ناتوانيها و رنجهاي آنها را با خود ببرد و در عوض گرما، سلامتي و قدرت خود را به آنها هديه كند. من هم زماني كه از روي زمين مي‌پريدم همين سرود را با برخي تغييرات زمزمه مي‌كردم. من از زمين مي‌خواستم كه گرما و انرژي مثبت خود را به من هديه كند و همه احساسات منفي من را از وجودم بزدايد... اما من آرزو نمي‌كردم كه هيچ احساس منفي از سمت من به سوي زمين سرازير شود.

زماني كه دريايي از ابر را شناور و چرخان در زير پاي خود ديدم، صد در صد بهتر شدم. پروانه‌ها از پنجره كنار رفته بودند.(احتمالاً اين يك ضرب‌المثل آمريكايي است و كنايه از بهتر شدن اوضاع دارد)

افراد يكي بعد از ديگري از خواب بر مي‌خواستند. ميشا، جف و توماس در تهيه فيلمي كه به آزمايشهاي فيزيكي مربوط مي‌شد به من كمك كردند كه به اين دليل فيلم بسيار ويژه‌اي شد. 

ما بايد ساعت 18:30 به وقت بين‌المللي (GMT) به داخل كپسول خود برويم و فرآيند انفصال را آغاز كنيم. من همچنين بايد تا جايي كه مي‌شد آب مي‌نوشيدم تا قادر به تحمل شرايط شتاب فراوان زمان نزول مي‌بودم. ما سر ساعت فيلم فيزيك را تمام كرديم و از آنجاييكه زمان ناهار فرا رسيده بود همه براي صرف آخرين غذايي كه با هم مي‌خورديم، دور ميز جمع شديم.

ممكن است اين آخرين مأموريت پاول وينگرادف و جف ويليامز بوده باشد. اگرچه آنها به خانه‌هايشان باز مي‌گشتند و مي‌توانستند اوقات را با خانواده‌هايشان بگذرانند اما از آنجا كه بايد چنين مكان زيبا و بي‌نظيري را پشت سر مي‌گذاشتند دلتنگ بودند.

زماني كه دور ميز گرد آمديم، من به آنها گفتم كه يكي از اهداف اصلي من اين است كه شرايط را براي تعداد بيشتري مردم فراهم نمايم تا به فضا سفر كنند و در دسترس‌ترين حالت در حال حاضر سفرهاي زير مداري (Suborbital) است.من كمي هم بازار گرمي كردم و به آنها گفتم كه "بهترين خلبانها براي پروازهاي مداري آينده ما، فضانوردان قديمي و كاركشته‌اي مانند شما هستند. بنابراين هر وقت كه خواستيد بازنشسته شويد حتماً به من تلفن كنيد." آنها خنديدند و گفتند "چه عالي"

روز به سرعت سپري شد و تا من به خود بجنبم زمان رفتن به داخل کپسول سایوز فرا رسيده بود. من با كپسولي متفاوت از آنچه با آن سفرم را آغاز كردم به زمين باز‌مي‌گشتم. اين يكي هماني بود كه پاول، جف و ماركوس پونتس (اردوي سيزدهم، سايوز TMA-8) با آن به فضا آمده بودند.صندلي و لباس من به كپسول جديد منتقل شده بود و شب قبل پاول همه لوازم من را بسته‌بندي كرده بود. واحد مداري (به مقاله كپسول فضايي سويوز مراجعه فرماييد) توسط بسته‌هاي زباله و آشغال پر شده بود. در آخرين مرحله بازگشت، واحد مداري جدا شده و با همه چيزهايي كه در داخلش قرار دارد در جو زمين خواهد سوخت.

بعد از يك خداحافظي سريع در برابر دوربين و وداعي اشكبار وقتي دوربين خاموش شد ما به درون كپسول رفتيم و ميشا، مايك و توماس دريچه را پشت سر ما بستند. ما هم دريچه سويوز را بستيم و در اين هنگام بود كه فهميديم پرسنل اردوي چهاردهم تصويري براي ما پشت دريچه چسبانده‌اند. در اين تصوير آن سه نفر در حالي كه به دريچه نگاه مي‌كردند براي ما به نشانه خداحافظي دست تكان مي‌دادند. همه خنديديم و به اين ترتيب فرود خوبي را آغاز كرديم.

مرحله بعدي كه بسيار طول كشيد، آزمايش نشتي بين دربهاي كپسول و ايستگاه بود. در اين زمان ما پوشيدن لباسهاي فضايي را آغاز كرديم و آماده شديم كه به داخل كپسول بازگشت بخزيم. بعد از تأييد عدم نشتي بين دربهاي سويوز و ايستگاه ما كه به درون واحد بازگشت رفته بوديم، دريچه بين واحد مداري و واحد بازگشت را بستيم و چك نشتي ديگري آغاز شد. اين كار به اين سبب انجام مي‌شود تا اطمينان به دست آيد كه پس از جدا شدن واحد مداري، ما قادر خواهيم بود به سلامت فرود آييم و براي اين كار زمان لازم را در اختيار خواهيم داشت.

خيلي وقتها پيش كيهان‌نوردي پس از جدا شدن واحد مداري مجبور شده بود يك روز ديگر در مدار باقي بماند تا شرايط لازم جهت فرود امن ايجاد گردد. بنابراين خيلي مهم است تا در شرايطي كه مشكلي براي فرود وجود دارد از امنيت داخلي كپسول اطمينان حاصل شود.

در آخرين روزهايي كه در ايستگاه بودم، افراد سعي داشتند تجربيات و دانسته‌هاي خود را در مورد فرود با من مطرح كنند. تجربيات و توصيه‌هاي آنها شبيه همان چيزهايي بود كه در زمين فضانوردان ديگري مانند پگي و يوگي برايم گفته بودند." فرود خشني خواهد بود. در زمان باز شدن چترها تكانهاي بسيار شديدي احساس خواهي كرد كه در نهايت با ضربه سهمگيني در زمان رسيدن به زمين خاتمه خواهد يافت" آنها همچنين به من توصيه‌هاي مي‌كردند كه چگونه خود را براي تحمل ضربه‌ها و تكانهاي هر مرحله آماده كنم... من همه چيز را دوره كردم و براي فرود آماده بودم.

سرانجام پس از اينكه مطمئن شديم همه چيز درست كار مي‌كند و بعد از آزمايش نشتي لباسها و پايان يافتن چك نشتي واحد بازگشت، فرمان جدا شدن را از مركز كنترل دريافت كرديم و عمليات انفصال را آغاز نموديم.

چكهاي مربوط به نشت و آمادگي زمان زيادي برد و من احساس خستگي و خواب‌آلودگي مي‌كردم. زماني كه پاول پلكهاي سنگين و وضع خواب‌الود من را ديد، نگران شد و دائماً سلامتي مرا جويا مي‌شد تا اطمينان حاصل كند كه همه چيز روبراه است. من به او گفتم كه "نمي‌دانم چرا قادر نيستم چشمهايم را باز نگه دارم، واقعاً متأسفم"

جف بهترين توضيح را داد و گفت: " تو 10 روز كاري فشرده را پشت سر گذاشته‌اي و حالا كه همه چيز تمام شده، بدنت به تو مي‌گويد كه به استراحت احتياج دارد" احتمالاً راست مي‌گفت. من در تجربياتم به شدت غرق شده بودم و به شدت كار كرده بودم و حالا همه چيز تمام شده بود و من عازم پايين بودم.تكان مختصري در اثر انفصال احساس كردم، من داشتم به خانه بازمي‌گشتم، هيچ راه برگشتي وجود نداشت، من در راه بودم.

مرحله اول فرودعبارت بود از دور شدن آهسته از ايستگاه فضايي گه به ما فرصت مي‌داد خانه خود را در فضا بهتر ببينيم. سپس (با روشن كردن موتورها) به مدار مناسبي جهت فرود رفتيم.

همانطور كه به فاز تغيير مداري نزديك مي‌شديم جف به من گفت براي سواري بر ترن هوايي آماده باش. او به من تذكر داد زماني كه شتاب جاذبه اغاز مي‌شود كمربندت را محكم كن و كاملاً به صندليت بچسب. همچنين تا جاييكه مي‌تواني عضلات شكم و ساير ماهيچه‌هايت را سفت كن تا شتاب جاذبه قادر به آسيب رساندن به بدنت نباشد و خون به سادگي نتواند از مغزت فرار كند. او دوباره به من اطمينان داد كه قبل از شروع هر مرحله‌اي به من ياد‌آوري خواهد كرد تا من براي آنچه در پيش است آماده شوم... و همين كار را هم كرد. پاول هر مرحله را به روسي يادآوري مي‌كرد و جف همان گفته‌ها را به انگليسي دوباره بيان مي‌نمود و اين موضوع مرا كاملاً نسبت به آنچه اتفاق مي‌افتاد هوشيار نگه مي‌داشت.

اولين موضوع قابل ذكري كه اتفاق افتاد جدا دشدن واحد مداري و سقوط آن به سمت زمين بود. جف به من يادآوري كرد كه در زمان ورود به جو از پنجره بيرون را نگاه كنم تا صحنه زيباي گوي آتشين و نارنجي رنگ اطراف را از دست ندهم چون پس از آن دوباره همه جا سياه مي‌شد. واحد مداري به نرمي و بدون حادثه‌اي از ما جدا شد.

خاطره روشن ديگري كه دارم مربوط به زماني است كه وارد جو زمين شديم. گوي نارنجي رنگي ما را احاطه كرده بود و همچنان كه بيشتر در جو وارد مي‌شديم سپر حرارتي كپسول شروع به سوختن كرد و ما مي‌توانستيم جرقه‌هاي ناشي از آن را از پنجره ببينيم. من احساس مي‌كردم كه سوار بر شهاب‌سنگي هستم. بعداً عين همين جمله را از آنهايي كه ما را از زمين ديده بودند، شنيدم. سپس آرام آرام شتاب g رو به افزايش گذاشت. جف به من يادآوري كرد كمربندم را محكم كنم. كه كرده بودم. سپس او شروع به اعلام شتاب جاذبه كرد. "يك و نيم g .انوشه كمربندت رو سفت كردي؟ 2g ... من فكر كنم تا 4g بريم بالا"

من حالا داشتم بار شتاب جاذبه را احساس مي‌كردم. اين درست مثل تمرنات ما در دستگاه گريز از مركز بود اما 2g در دستگاه گريز از مركز خيلي كمتر از 2g در زمان فرود بود.تسمه‌هاي كمربند مرا به شدت به نشيمن‌گاه صندلي مي‌فشرد به طوريكه احساس مي‌كردم هر لحظه امكان دارد استخوانهاي شانه‌هايم بشكنند.

هر بار كه پاول شتاب جاذبه را اعلام مي‌كرد، جف نيز آن را تكرار مي‌نمود."2.2g ... حالا 2.5...2.7...2.8...3" آآآووو صورتم داشت به همه طرف كشيده مي‌شد. در آن لحظات احتمالاً قيافه خيلي خنده‌داري داشته‌ام. ماهيچه‌هاي شكمم را سفت كردم و خودم را به سمت بالا جمع كردم. درست مثل اينكه در دستگاه سانتريفوژ بودم. من در آزمايشها شتاب 8 g را بدن هيچ مشكلي پشت سر گذاشته بودم اما حالا اين 3g درست مانند همان 8g بود و من نگران بودم كه آيا بدنم در مقابل افزايش شتاب بيشتري مقاومت خواهد كرد؟

احساس مي‌كردم كه فيلي روي قفسه سينه‌ام نشسته است، فشار در حال افزايش بود و من از خدا مي‌خواستم به من قدرت دهد كه پس نيفتم. "3.2... 3.5 ... 3.7... 3.8... 4 ...  خوبه حالا مي‌ريم براي كاهش فشار ... 3.5... 3.2 ... 3 ... 2.8 ...  اوووه خلاصه برگشتيم.... " من در همان حال خدا را شكر مي‌كردم كه به من قدرت گذر از اين مرحله را داده بود ... "2 ...1.5 ... ما داريم به شرايط عادي برمي‌گرديم" همه چيز مي‌رفت تا براي مدتي خوب باشد.

چند دقيقه‌اي بدون دردسر سقوط كرديم. جف و پاول من را چك كردند تا از خوب بودن من اطمينان حاصل كنند. من به آنها گفتم "VsiyoKharashow" كه به روسي مي‌شود "همه چيز خوبه" . جف به من هشدار داد كه تا 5 دقيقه ديگر چترها باز خواهند شد. بعد از چند دقيقه‌اي او گفت "يك دقيقه، ... الان شروع مي‌شه ... آماده باش"

اين قسمت پرتكانترين و سخت‌ترين بخش فرود بعد از برخورد به زمين است. چترها سه مرحله دارند كه اولين و آخرين آنها بيشترين ضربه را وارد مي‌كنند.

اولي كه باز شد ما به شدت تكان خورديم و به بالا كشيده شديم. چتر ما را ديوانه‌وار به هر سويي مي‌چرخاند. من براي اينكه با ديدن چيزهايي كه جلوي چشمم دوران مي‌كردند دچار تهوع نشوم، چشمهايم را بستم... وقتي چرخشها مي‌رفت كه تمام شود، چتر اصلي باز شد و ما مجدداً به هر سويي چرخانده مي‌شديم. سرانجام همه چيز آرام گرفت. درست مثل اين بود كه سوار يكي از اين چرخ و فلك‌هاي وحشتناك پاركهاي تفريحي شده باشيد. به قدري به همه طرف پرتاب و چرخانده مي‌شويد كه موقعيت و وضعيت خود را فراموش مي‌كنيد.

ما سپس صندليهايمان را به حالت ايستاده درآورديم تا براي آخرين مرحله كه برخورد با زمين است، آماده شويم. اين كار باعث شد تا فضاي اندكي كه پيش رويمان بود، محدودتر شود. جف و پاول ارتفاع پرواز را از 3000 متر تا 200 متر گزارش كردند و در نهايت ضربه بزرگ وارد شد.

ما با چنان شدتي به زمين برخورد كرديم كه من فكر كردم به عمق زمين خواهيم رفت. اما كپسول بعد از ضربه به بالا جست و سپس به پهلو بر روي زمين افتاد. وقتي به زمين برخورد كرديم، من احساس كردم ميليونها سوزن در پشتم فرو كرده‌اند و درد زيادي به سراغم آمد. درد تا وقتي كه ما چرخيديم و پشت من از صندلي جدا شد، همراهم بود. اما بعد از آن درد رو به نقصان نهاد.

پاول همه را چك كرد تا از سلامت ما اطمينان حاصل كند. من گفتم همه چيز عالي است و از او بابت اين فرود خوب تشكر كردم. جف هم همين كار را كرد و همچنانكه ما از صندليهايمان آويزان بوديم دستهايمان را جلو برديم و به نشانه ختم به خير شدن سفرمان، دستها‌ها را هم تكان داديم.

كم كم بوي سيم سوخته كه ناشي از حرارت فرود بود، به مشام مي‌رسيد. كپسول هنوز خيلي داغ بود و تيم امداد و نجات در راه رسيدن به ما قرار داشتند.

كپسول ما در صحرايي واقع در شما قزاقستان فرود آمده بود كه آركاليك ناميده مي‌شد. من قدري سرم را چرخاندم تا منظره بيرون را تماشا كنم. صبح زيبايي آغاز شده بود و خورشيد به آهستگي از افق بيرون مي‌آمد. پاول اعلام كرد كه درجه حرارت هوا در بيرون از كپسول 5- درجه سانتي‌گراد است. من به شوخي گفتم " پنج درجه زير صفر.... خداي من.... من ميخوام برگردم"

هر دو خنديدند. پاول گفت 5- درجه خيلي هواي خوبي است و جف گفت احتمالاً حس خوبي به آدم مي‌دهد.

پس از چند دقيقه من صداي ضربه‌اي به پنجره را شنيدم. تيم امداد و نجات رسيده بودند و شروع به باز كردن درب كپسول كردند. جف به من تذكر داد كه آرام باشم و از انجام هرگونه حركت اضافه‌اي خودداري كنم. همچنين او گفت سرت را هم زياد نچرخان تا از بيماري حركت پيش‌گيري كني.

خلاصه دريچه باز شد و هواي ترد و تازه صبحگاهي جاي بوي سوختگي سيمها را گرفت و احساس خيلي خوبي به من دست داد، زماني كه دوباره بوي زمين را استشمام كردم.

خيلي خوب بود كه من دوباره در زمين بودم و تا چند ساعت ديگر مي‌توانستم حميد را ببينم و با خانواده‌ام صحبت كنم. ديگر احساس ناراحتي نمي‌كردم. قلبم مالامال از شادي شده بود. سفر من به پايان رسيده بود اما مأموريتم براي باز كردن دروازه‌هاي فضا به روي مردم تازه شروع شده بود.

من حالا بايد كمي استراحت كنم و باقي ماجرا را در ياداشتهاي بعديم برايتان خواهم گفت.

خيلي خوبه كه خانه هستم و من از فردا پيامهاي شما را خواهم خواند.

انوشه انصاری، زمين



   + بچه های باحال ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()