تولد دوباره
. منبع : وبلاگ انوشه انصاري .
خيليها در روسيه به لحظه خارج شدن از كپسول، تولد دوباره ميگويند... حالا كه تجربه بودن در آنجا و آن لحظه را داشتهام، به خوبي مفهوم اين جمله را درك ميكنم. در آخرین نوشته ام شما را در حالي ترك كردم كه در داخل كپسول آويزان بودم، حالا اجازه بدهيد بقيه داستان را تعريف كنم.
دريچه باز شد و هواي تازه جاي بوي سيم سوخته را گرفت. من از سقف کپسول آويزان بودم و به سختي ميتوانستم سرم را بالا بگيرم، بنابراين نتوانستم تشخيص دهم چه كسي دريچه را باز كرد. خود دريچه نيز ديد مرا محدود ميكرد...
در نهايت توانستم آنقدر خودم را بكشم كه قادر به ديدن منظره بيرون شوم. من چهره يكي از اعضاي تيم نجات را ديدم كه مشغول آماده كردن ما براي خارج ساختنمان از كپسول بود. او همان كسي بود كه در تمرينات درياي سياه به من كمك ميكرد. من كلماتي روسي را ميشنيدم كه معني خوشحالي و خوشآمدگويي داشتند... پاول به آنها پاسخ ميداد و لبخند ميزد... آنهايي كه آنجا بودند با دوربينها و تلفنهاي همراهشان فيلم و عكس تهيه ميكرند. من احساس به دام افتادهاي را داشتم كه شكارچيانش قبل از آزاد كردن او از بند و دام، از او عكس يادگاري ميگيرند. ابتدا ما پوششهايي را كه بايد روي پنل روبرويمان قرار ميداديم، به كنار زديم و سپس آنها (تيم نجات) مشغول باز كردن كمربندهاي پاول شدند.
ما تسمههاي نگهدارنده را خيلي محكم بسته بوديم. بنابراين غير ممكن بود در وضعيتي كه قرار داشتيم قادر به باز كردن كمربندها باشيم. اعضاي تيم نجات با چاقو تسمهها را بريدند و سپس چفت و بست كمربند پاول را باز كردند. بعد از آن دو نفر از آنها وارد كپسول شدند و پاول را با خود بيرون بردند.
اقامت 6 ماهه در فضا بدن شما را گول خواهد زد. ماهيچهها بسيار تنبل خواهند شد و بنابراين از مواجهه با وزن بدن شوكه خواهند شد. حتي من كه مدت زمان كمي در فضا بودهام اين تجربه را داشتم چه رسد به پاول و جف كه 6 ماه در آنجا اقامت كرده بودند. بدن شما بسيار تنبل است و بنابراين خودتان قادر به بيرون رفتن از كپسول نميباشيد.
نفر بعدي من بودم... بعد از دقايقي آويزان بودن و تنفس هواي تازه، همان مرد به كپسول مراجعه كرد و شروع به بريدن تسمههاي نگهدارنده من نمود. صندلي من در سمت راست كپسول قرار داشت و با توجه به موقعيت كپسول بعد از برخورد بازمين، من نسبت به ساير افراد بالاتر قرار داشتم و بنابراين دسترسي به من و تسمههاي نگهدارندهام براي او بسيار سخت بود. او به سختي خود را كشيد و پيچ و تاب داد تا در نهايت توانست بندهاي زانوي من را پاره كند و كمربندم را باز نمايد.
سپس او تلاش كرد من را بيرون بكشد... داخل كپسول بسيار گرم بود و ما به شدت عرق كرده بوديم. من احساس سنگيني ميكردم و حركت برايم بسيار سخت بود. سرانجام من توانستم خودم را آزاد كنم و او مرا به بيرون كشيد.

مرا در پتويي پيچيدند و دو نفر از اعضاي تيم مرا به سمت يك صندلي ساحلي حمل كردند. شخصي جلو آمد و دسته گل زيبايي از رز قرمز به من داد و گفت كه اين از طرف تيم امداد و نجات است. همه جا دوربين بود و دائماً از ما تصوير ميگرفتند.
قبل از فرود جف به من گفته بود كه به محض رسيدن به زمين آرام حركت كنم و سرم را زياد تكان ندهم... اين موضوع به سيستمهاي بدن كمك ميكند تا سريعتر خود را با گرانش زمين تطبيق دهند. من تلاش كردم نصيحت جف را دقيقاً اجرا كنم و از انجام حركات سريع و ناگهاني به شدت پرهيز ميكردم.
رئيس مركز آموزش برايم يك سيب آورد كه بسيار اشتها آور به نظر ميرسيد اما تا گاز كوچكي بر آن زدم يكي از اعضاي تيم پزشكي با تكان دادن سرش به من فهماند كه نبايد سيب را بخورم. من حدس ميزنم كه او نگران بود كه خوردن سيب وضع من را به هم بريزد. من مدتي صبر كردم اما سيب به شدت تحريك كننده بود. بنابراين آرام آرام به خوردن آن ادامه دادم.
جف آخرين نفري بود كه از كپسول بيرون آورده شد و ما سه نفري روي صندليهاي ساحلي خودمان نشسته بوديم و به واقعيت بازگشت به زمين فكر ميكرديم.

خورشيد آرام آرام بالا ميآمد و من از گرماي آن روي صورتم لذت ميبردم. هواي صبحگاهي خيلي ترد و تازه بود. من نفس عميقي كشيدم كه ريههايم را سرشار از انرژي كرد.... براي لحظاتي چشمهايم را بستم و تلاش كردم ايستگاه را به خاطر آورم... ميتوانستم خودم را غوطهور در فضا ببينم كه از پنجره نزديك رختخوابم مشغول نگاه كردن به زميني هستم كه در زير پايم ميچرخد... لبخند بزرگي صورتم را پر كرد و آرزو كردم كه براي هميشه آنجا ميماندم.
شخصي مرا به اسم صدا ميزد "انوشه، انوشه..." چشمهايم را باز كردم. يكي از خبرنگاران بود كه از من پرسيد:" چه احساسي از بازگشتت داري؟" من پاسخ دادم : "عاليه، دلم براي خانوادهام تنگ شده و به شدت مايلم كه آنها را ببينم."
در واقع خوشحال بودم كه برگشتهام و ميتوانم خانوادهام را ببينم اما قلبم را در ايستگاه جا گذاشته بودم. دوباره سعي كردم چشمهايم را ببندم و تصور كنم كه آنجا هستم، جايي كه امن و آزاد است.... اما هر بار توسط خبرنگاران و عكاسان از رؤيايم بيرون آورده ميشدم. من نميخواستم آن صحنههاي رؤياي را فراموش كتم و واهمه داشتم كه اگر الان آنها را به ذهن نسپارم براي هميشه از يادم خواهند رفت.... اما من همچنان از رؤيايم بيرون آورده ميشدم...
به جف و پاول نگاهي انداختم.... آنها شاد و سرحال بودند و ميخنديدند. رنگشان به شدت پريده بود و به نظر ميرسيد گرانش اثر خود را گذاشته است. شتاب جاذبه خون بدنشان را به پايين و به پاهايشان كشيده بود. صورتهاي خالي از خونشان مانند گچ سفيد شده بود. اين فقط يكي از مسائلي است كه كيهاننوردان و فضانوردان در بازگشت با آن مواجه ميشوند.

قلب فضانوردان در شرايط بيوزني تعطيلات دلانگيزي را تجربه ميكند. در شتاب جاذبه صفر خون به مغز ميريزد و بدينسان سيستم كنترل ضربان خون در مغر اطمينان پيدا ميكند كه بدن فضانورد سرشار از خون است و دستور ميدهد ضربان آهستهتر شود.(در شرايط گرانش زمين خون به سمت پاها كشيده ميشود، بنابراين براي اينكه خون كافي به مغز برسد ضربان متناسبي تنظيم ميشود تا فضار خون در همه جا به نسبت مناسب توزيع شود. اما در فضا كه گرانش حذف ميشود ناگهان فشار خون زياد باعث تجمع حجم نامناسبي از خون در سر و صورت ميشود. مغز با كاهش ضربان از فشار خون كاسته و بدينسان ازصددمات ناشي از فشار زياد خون در مغز جلوگيري ميكند) زماني كه به زمين بازميگرديد، گرانش خون بدن را به سمت پاها ميكشد و قلب مجبور ميشود سريعتر كار كند تا خون لازم را به مغز برساند.
اين دليل گيج و منگ بودن فضانوردان در زمان رسيدن به زمين است. پاول ميخنديد و به پرسشهاي خبرنگاران پاسخ ميداد و جف هم با يك تلفن ماهوارهاي مشغول صحبت با همسرش در شهرك ستارگان (Star City) بود.خورشيد كاملاً بالا آمده بود و هليكوپترها تيم پزشكي و خبرنگاران را به محوطه فرود ميآوردند. من به اطراف نگاه ميكردم تا پزشك پرواز خودم را پيدا كنم. او ميبايستس همان اطراف ميبود. من به حميد گفته بودم كه در آستانا، جاييكه هليكوپترها ما را به آنجا ميبردند تا به شهرك ستارگان پرواز كنيم، منتظر من باشد.
گرماي درون كپسول از بين رفته بود و حالا سرما بر من مستولي شده بود. من خودم را سختتر در پتو پيچاندم و در حالي كه سعي داشتم كمترين حركتي به سرم ندهم، با چشمهايم به جستجوي خود ادامه دام. ناگهان صدايي آشنا از بالاي سرم شنيدم. "سلام من اومدم" حميد بود كه براي ديدن من آمده بود و حالا پشت سرم ايستاده بود. خيلي خوشحال شدم كه صدايش را شنيدم و صدايش كردم "حميد ... حميد" ميخوستم بگويم "حميد.. حميد بيا و من را از اينجا دور كن.... من را به جايي امن ببر... جايي دور از همه اينها"
هرچند نبايد سرم را تكان ميدادم، به بالا نگاه كردم و حميد را ديدم كه روي سرم خيمه زده و به من نگاه ميكند.... قلبم مالامال از شادي شد و در همان حالي كه سعي داشتم دستم را از زير پتو بيرون آورده و صورت او را لمس كنم، گريه امانم را بريد.
صورت او هم مانند من از اشك خيس بود. من را بوسيد و گفت "برگشتي"، من هم گفتم" آره... دلم برات خيلي تنگ شده بود" نميخواستم به او اجازه رفتن دهم. حالا كه حميد پيشم بود احساس امنيت ميكردم. ميخوستم كه دوتايي جايي ناپديد شويم ومن لحظه به لحظه اين سفر استثنائي را برايش شرح دهم.
اما اينجا و در روي زمين زندگيم دست خودم نبود و من قادر به انجام هرآنچه ميخواستم نبودم...او آمد و كنار من نشست...من دست او را در دست گرفتم و نميخواستم بگذارم كه برود....

آنها ما را به چادر پزشكي بردند تا لباس فضايي را از تنمان درآورند و ما را براي پرواز با هليكوپتر با آستانا آماده كنند. دو نفر صندلي من را بلند كردند تا مرا به چادر پزشكي ببرند. من احساس ميكردم كه هم وزن يك فيل هستم و دلم براي آن دو بيچاره ميسوخت و دائم ميگفتم:" من خيلي سنگين هستم!!"
آنها مرا به داخل چادر بردند و صندليم را نزديك تخت قرار دادند. تلاش كردم كه برخيزم تا روي تخت دراز بكشم كه با اولين موضع غافلگير كننده روبرو شدم. من به صندلي و به سمت پايين فشار ميآوردم تا برخيزم، اما هيچ تكاني نميخوردم.... احساس ميكردم به جايي در آن پايين چسبيدهام. دوباره روي صندليم آرام گرفت. احساس بسيار عجيبي داشتم... درست مثل اينكه فلج شده باشم. مغزتان ميگويد كه شما قادر به انجام آن هستيد اما بدنتان عكسالعملي نشان نميدهد. همه از من ميپرسيدند" چطوري؟ خوبي؟" و من تنها پاسخ ميدادم" من خيلي احساس سنگيني ميكنم"
دو نفر من را از روي صندلي بلند كردند و روي تخت خواباندند تا پزشكان و پرستاران بتوانند كار خود را انجام دهند. آنها فضايي خصوصي برايم ايجاد كرده بودند و دو پرستار خانم از من مراقبت ميكردند. آنها لباس فضايي من را درآوردند و لباس راحتي تنم كردند. حركت برايم بسيار مشكل بود. احساس ميكردم در بدنم سرب كار گذاشتهاند.... همه تلاشم براي حركت خنثي ميشد... مانند يك طفل به كمك بقيه براي لباس پوشيدن احتياج داشتم. آنها فشار خونم را اندازه گرفتند و يك نوار قلب سريع از من تهيه كردند. همه چيز خوب به نظر ميرسيد. در بدنم احساس خستگي ميكردم... هنگاميكه به من كمك ميكردند تا لباسم را عوض كنم در چند جاي پاهايم كبودي مشاهده كردم. دردي نداشتم اما احساس ميكردم در درون زمين فرو ميروم. حميد به مادر و خواهرم تلفن كرد و من توانستم با آنها صحبت كنم. سرانجام ما براي سفر به شهرك ستارگان آماده شديم...

آنها از من خواستند كه بنشينم و وقتي اين كار را كردم احساس افتادن به من دست داد... لحظات سختي براي حفظ تعادل داشتم. من دوباره دراز كشيدم و مدت زمان بيشتري صبر كردم. مجدداً نشستم و از آنها خواستم كه اجازه دهند مدتي را همانطور نشسته طي كنم تا كمكم نسبت به اين احساس عجيب بودن در گرانش عادت نمايم. بعد از چند دقيقه به كمك پزشك پروازم و حميد ايستادم. ايستادن خيلي سخت بود و من واقعاً واقعاً واقعاً احساس سنگيني ميكردم. چند دقيقهاي آنجا ايستادم تا به تدريج تعادل خود را به دست آوردم و وضعيت خود را درك نمايم. سپس همانطور كه آنها دستهايم را گرفته بودند من نخستين قدم را برداشتم. من سعي ميكردم پاهايم را بلند كنم اما هيچ اتفاقي نميافتاد....درست مثل اينكه آنها را با چسب به زمين چسبانده بودند. دوباره سعي كردم و اين بار نيروي بيشتري وارد نمودم. پايم به آرامي از زمين كنده شد و اندكي آن طرفتر به زمين افتاد و به اين ترتيب من كمي به جلو رفتم. سعي كردم پاي ديگرم را جابجا كنم و باز هم همان داستان تكرار شد. من احساس ميكردم يكي از آن لباسهاي غواصي سربي داستانهاي ژولورن را پوشيدهام... احساس عجيبي داشتم.
حالا من به خوبي ميفهميدم كه چرا آنها اين قسمت از سفر را تولد دوباره مينامند. نخست آنكه شما از كپسول بيرون آورده ميشويد درست مثل وقتي كه از رحم مادرتان بيرون آورده شديد و سپس شما تميز شده و به شما ياد ميدهند كه چگونه قدم برداريد... من تولدم را به ياد نميآورم اما فكر كنم به همين اندازه برايم عجيب بوده است.
به آرامي و با سختي به سمت اتومبيلي كه من را به هليكوپتر ميرساند حركت كردم. به من كمك كردند كه سوار شوم و سپس من را روي صندلي خواباندند. قبل از اينكه درب را ببندند حميد به من گفت "كپسول اينجاست". من بعد از فرود كپسول را نديده بودم. به آرامي سرم را بلند كردم و گردن كشيدم تا کپسول سوخته شده و سياه را در فاصلهاي از خود ببينم.
باورش سخت بود كه ما در اين كپسول به زمين نشستهايم. خيلي كوچك بود اما همين كپسول كوچك ما را از برشته شدن در جو و برخورد با سطح زمين محافظت كرده بود . او سپر من بود و من احساس ناراحتي ميكردم كه حالا و در پايان عمرش آنجا افتاده بود. كپسول وظايفش را در قبال حمل ماركوس پونتس، پاول وينوگرادوف و جفري ويليامز به ايستگاه و بازگرداندن من، جفري و پاول به زمين به خوبي انجام داده بود.
اين پايان ماجرا بود...پايان زندگي كپسول و پايان سفر شگفتانگيز و عجيب من به سرزمين رؤياهايم. اين پايان فصلي ديگر از زندگي من بود...
